تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
88/03/19 12:45

                      

                                            سخنرانی


اغه جان هرگز مزهء تلخ آن حادثهء افتضاح آمیزی که برایش اتفاق افتاده بود از یاد نمی برد.او یک روز به تندی از دفتر برگشت و به اتاقکی رفت که چند جلد کتاب روی تاقچه اش قرار داشت. خورد آقا بچه میانه اش را که قبل از او آمده بود و می خواست وظیفهء خانه گیش را انجام دهد از آن جا با نرمش کشید. خوردآقا که عقلش نرسیده بود مقاله اش را در دو صفحه بنویسد با اندوه کتابچه اش را بست و با اطفالی که در حویلی شیطانی می کردند یکجا شد. او ده بار روی کاغذ خم شده و نوشته بود: «نام: خورد آقا، ولد: آقا جان، صنف ششم الف...یک مقاله در بارهء...» وبعد به گونه هایش هوا انداخته و آه کشیده بود. آن روز گرمای بی پیری هل می زد و نفس را در سینه ها حبس می کرد. اغه جان کلکین ها را باز کرد. بعد از لحظه یی تفکر همه را اخطار داد که سکوت را مراعات کنند. خودش قلم و کاغذ گرفت و تا شبهنگام به نوشتن و اصلاح  متنی پرداخت. پسان ها همه دانستند که طالع اغه جان گل کرده و بی ملاحظه گل سرسبد دفتر شده است. در واقع همان روز صبح رئیس احضارش کرده و گفته بود که از طرف او متن سخنرانیی  بنویسد وفردا آن را در کنفرانسی که در تالار وزارت صحت دایر می شود بخواند. همچنان گفته بود که درونمایهء سخنرانی باید روشن باشد و روی اثرات منفی و پیامد های ناگوار جنگ های تباه کن بچرخد.

رئیس علاوه کرد بود:

ـ من برای یک هفته با هیأتی راهی چند ولایت کشور استم. چون در رد جنگ کتابی هم نوشته ای من این وظیفه را به تو می سپارم.

اغه جان فکر کرده بود که در سخنان رئیس علاوه بر صمیمیت، التماس نیز وجود دارد. رئیس ضمنا" گفته بود که  این کنفرانس از طرف مؤسسات خیریهء خارجی و سازمان های امداد و مبارزه با جنگ تدویر می شود.

برای اغه جان این وظیفه دشوار و  باور نکردنی بود. در واقع آبروی اداره به دستش افتاده بود. هرگز نشده بود که وی در حق مردم ایراد و خطابی بکند. گوش شیطان کر، هرگز آن کتاب خیالی را ننوشته بود و تمام قیل و قالش در لجبازی اداری و خانوادگیش خلاصه شده بود. مثلا" او استعداد قویی داشت که پیش رئیس و همکاران در مورد این که آیا واقعا" تحویلدار «پاینده» نیم دیپو را در بازار سیاه برای خود به فروش رسانیده است یا نه، گپ بزند. اما آفتابی شدن در محضر عام و آن ها را مخاطب قرار دادن برایش سخت ترسناک جلوه می کرد.

باری او همان شب کمر بست و از روی چند کتاب و مجله سخنرانی کتبیی از زبان رئیس در چهار صفحه ترتیب داد. با آن که وقت مردن را هم نداشت با خط داکتریش نامهء مفصلی به پسرش  در دوبی  نوشت.

اغه جان تا نیمه های شب پاراگراف های سخنرانیش را بلند بلند می خواند و تجدید نظر می کرد. تمام اهل خانه دانستند که او مصروف کار بزرگی است. زنش در اتاق پهلو صدای او را می شنید و با خود می گفت: «چه افتخاری!» خورد آقا نیز تاب می خورد و در آرزو و خیالاتش غرق شده با خود می گفت: «پدرم چه خوب مقاله یی برای خود نوشته است.» و از این که خودش نتوانسته بود چیزی بنویسد در اندوه غرق شد.

اغه جان یک پاراگراف سخنرانی اش را با صدای بلند خواند:

«جنگ چیزی است که آدم را وحشی می سازد. میان آدم ها جنگ به خاطر بقاء ذات، نفع شخصی وقدرت بروز می کند. جنگ های کمی نیز روی هم رفته معقول و به نفع جامعه می باشند. ساده ترین شکل جنگ برای پرکردن شکم و به دست آوردن زمین است، اما بدترینش جنگ به خاطر قدرت است و اینش به خاطری زیانمند است که حس وحشیگری سریع و صریح می شود. گاهی جنگ ها زیادتر به نفع چندتایی می چرخد که حس، اخلاق و شعور عامه را به زور تفنگ ویا یک سلسله اعتقادات مزخرف زیر سلطه می آورند. در این صورت مردم گرسنه ، آواره، بی خانمان، کشته ویا معیوب می شوند وبالاخره جامعه بازانو راه می رود.

حضار گرامی!

با این گفته ها نتیجه می گیریم: کسی که جنگ می کند به گرگی شباهت دارد که که دندان های تیزی داشته باشد و کسی که صلح می خواهد به یک گوسفند می ماند....»

لذت مثل برق در رگ های اغه جان دوید. فکر کرد که همه حضار با تحسین به طرفش می نگرند . به روی متن خم شد و پارگراف دیگرش را هم خواند:

«هنوز هم در بعض کشورها حاکمیت هایی استند که از راه جنگ به قدرت رسیده اند و برمردم می قبولانند که میخ طویلهء خرشان محورزمین است...»

اغه جان متیقن بود که متن را بد ننوشته و در آخر آرزو کرد که کاش می توانست آن را از حفظ بخواند.

نیمهء شب بود که او کاغذها را در جیب راستش گذاشت، فاژه کشید، با دست چشمان پف کرده اش را مالید و با اندیشه و خیال به بستر رفت.

***

اغه جان کارمند اجیر و عقب ماندهء یک موسسهء کم اهمیت نشرات دولتی بود. در زندگی هرچه به دست آورده بود از روی تصادف بود. هیچ کس به استعداد درونیش پی نبرده بود. قراری که خودش می گفت او از آن قماش آدم هایی نبود که همتش محدود به پرکردن شکم شود. برخلاف مستعد و کتابخوان بود. می گفت همدوره هایش حالا پانزده تا صد نفر مرئوس دارند اما او که از آبرومندی کار گرفته و خدا را حاضر و ناظر دانسته دایم از نردبان ترقی و عزت فرو غلتیده است.

اغه جان به یک تعریف گنجی در ویرانه بود که دست حفار دقیقی می توانست از زیر در آوردش او کمی هم یی جرأت بود و دیگر این که همیشه شاکی بود که همه برایش توطئه می چینند. گاهی کسانی را در این توطئه ها شریک می دانست که او را هیچ نمی شناختند.

اغه جان از خوردی بلا بود و قوطی نبوغ بود. خدا ببخشد پدر کلانش را، پیش گویی هایی در مورد او کرده بود که یکیش راست نشده بود. در بچه گیش پیش بینی کرده بود که چون کلهء آغه جان مثل تخم دو زرده یی وطنی، دو فرق دارد. شاید آدم طالعمندی شود. اغه جان سه روزه بود که می فهمید تنها دروقت اذان ملای مسجد باید نگرید؛ پدر کلان گفته بود که بچه به خواست خدا آدم روحانیی خواهد شد، سرحرف که آمده بود مکرر می گفت «تمب، بو، تمب، بو»؛ پدر کلان استخراج کرده بود که اگر هر دو سیلاب را یک جا کنند می شود «تمبو» که منظور از « تنبور» است پس بچه می شود یک موسیقیدان بزرگ. در هفت سالگی زمانی که در نان سگ ها سوزن می خلاند و آب مرغ های تشنه را با لگد می پراند ویا نزد گدای گرسنه یی نان گرم و گوشت یخنی می خورد، پدرکلان براین شد که اغه جان حتما" یکی از رجال دولت می شود؛ یک روز نیز که خبر آورده بود همسایه با رختشوی شان دست بازی می کند گفته بود که حالا باید قبول کنیم که بچه رئیس استخبارات ویا کاشف بزرگی خواهد شد.

اما بالاخره او یکی از این ها هم نشده بود. تا همین موقع که بذر پیری در جانش به حاصل رسیده بود اجیر خام بنیادی بود. به گفتهء خودش قدرش را کسی نمی دانست و تصور داشت بی پاداش در عرصهء علم ودانش اندامش را همچو تنهء تاک کج و معوج ساخته و تمام عمر علم را مثل اجل تعقیب کرده است.او پراگنده کتاب های دینی با چند کتاب با واقعات پیهم تاریخی خوانده بود. چند مقاله یی هم دربارهء وضع اسفبار کتابخانه های شهر و رساله یی به نام « طرز پرورش مرغ های خانه گی» نوشته بود. اما بر اثر محافظه کاری، ترس از سانسور و حس مآل اندیشی چهار بار تغییرش داده و سرانجام از خیرش گذشته بود. در کودتا ها و برگشت های سیاسی که مامورین زیادی را مثل تف از اداره پس انداخته بودند او به گونهء اسرارآمیزی ازیاد رفته و مثل پینهء پنچری همان طور به تن اداره چسپیده بود. متیقن بود که این همه به خاطری است که او در سیاست بالا دستی ندارد. مرتب رادیوی«بی بی سی» می شنید و به همین سبب عقیده داشت سیاست یعنی «بی بی سی.»

در تاریخ هم از دود چراغ خورده ها بود و در علوم طبیعی و ساینس هم پسماندهء قافله نبود و اگر به گفتهء رقیبانش چشمهء دانشش از کاج دکمه تنگتر بود به خاطر این بود که چون بحر علوم و تنکنالوژی از فراخی و وسعت بی ساحل به  نظر می رسد، بنا"ء عمر کم وی کفایت نکرده که به تمام مقاصد خود برسد.

روی هم رفته در مورد ادبیات و خصوصا" شعر به قول خودش خمچهء ملا خورده تا که قرآن آموخته بود. تحویلدار پاینده می گفت که جز دو پارچه شعر خصی که یکیش در وصف برج حوت و دیگری مرثیهء وکیل محله بوده چیزی ازش دیده نشده است اما اغه جان می گفت که چشم دشمنان کور، اگر شعر نمی گوید به خاطراین است که شعر نکبت می آورد. از دو نفر بدش می آمد که یکیش مدیر تحریرات بود و دیگرش معاون ریاست همان ها بودند که تحویلدار پاینده را  تحریک می کردند که او را بیازارد. اغه جان می دید که هیچ گاه مثل آن ها شده نمی تواند. آن ها قسمی بودند که دمشان به آسانی در هیچ تله یی گیر نمی کرد. مثل ذوحیاتین ها خوب بلد بودند که در هرنوع  اوضاع به چه رنگی باشند. هریکیش آب و دانهء هشت حزب و سازمان سیاسی را خورده بود، هشت گونه شعار داده بود و هشت گونه رد و قبولشان نموده بود. آن ها در وقت خطر مثل آمیب به درون غلافشان می در آمدند. اگر سوسیالیست ها به قدرت می رسیدند کلاه لیننی به سر می گذاشتند، اگر مذهبیون به قدرت می رسیدند ریش چجی ویا گل ماله یی می گذاشتند، تسبیح می گردانیدند و با لهجهء حلقومی عربی گپ می زدند، اما اغه جان همان آدم یکه و تنها و بی پشت و پناه بود. او حتی با تحویلدار پاینده که به تحریک آن ها با او در افتاده بود وعلیه  او پروپاگندا می کرد و آزارش می داد نیز کنار آمده نمی توانست؛ مثلا تحویلدار هر جا می گفت:

ـ به خاموشی اغه جان نبینید. او یک جوال نیش است. من خبر استم که او در جوانی پول کفن و اسقاط مادرش را در قمار بای داد ه است.

و اغه جان می گفت:

ـ پروا ندارد. او این لودگی ها را از پدرش به ارث برده. پدرش هم در لوده گی آن قدر پاکباز بود که به آبروی پدر کلانش هم رحمی نمی کرد.

تحویلدار از سرتا پا لگد بود و مرتب به آزار و اذیت اغه جان می پرداخت و به ریشش می خندید؛ موقع که می یافت کلاه پوست اغه جان را می دزدید و روزها با او رو به رو نمی شد، یا کلید میزش را پنهان می کرد. تا جایی که اغه جان وقتی پینکی می رفت پیش دماغش نسوار پف می کرد و با این مزاح ها اورا به ستوه می آورد. حتی یک بار کارشان به زد و خورد هم کشیده شده بود .

***

صبح فردا اغه جان پاکت نامهء پسرش را همراه کاغذهای سخنرانی و سایر کاغذها در حبیب کرتی چهارخانه اش گذاشت. بعد از آن سه گیلاس چای سبز نوشید و گرداگرد گل ها و تاج خروس هایی که خود سرانه در حویلی رویده بودند قدم زد. سر ساعت نُه مسواکش را در جیب گذاشت و تسبیح شاه مقصودش را در دست گرفته از خانه به سوی تالارراه افتاد. نخست نامه یی که برای پسرش نوشته بود پست کرد و باز خواست نوشته اش را خوانده خوانده برود. که یک بار میان چندین ننه گدا حلقه شد. دانست که دست بردن به جیب نزد گداها مکروه است و با شتاب به طرف تالار وزارت صحت راهی شد.

اغه جان که به تالار رسید هنوز جز چند مرد با پیشانی های چین خورده و لبان آویزان که هر لحظه با خواب دست و پنجه نرم می کردند کسی دیگری نیامده بود. لحظه یی نگذشت که نگاهش به تحویلدار پاینده افتاد که همرنگی کرد و به طرفش آمد و او را در آغوش کشید. پهلو هایش را فشرد واز این که اغه جان در مجلس بزرگی آفتابی می شد با تعجب گفت:

ـ ببینیم، مرد در میدان آزموده می شود!

تحویلدار لبخند مرموزی زده رفت و به عوضش از آن دور ها  مرد دیگری طرفش آمد. آن مرد لباس متحدالشکل خاکستری به تن داشت. دهانش بازمانده بود و معلوم می شد که لبخندش است. پیش آمده گفت:

ـ من مسؤول تنظیم برنامه هستم. رئیس موسسهء..W.H.F.J.K.L.M..

دو دست چاق و لاغر، نرم و کلفت یکدیگر را فشردند.مرد اغه جان را تا چوکی مخصوصی رهنمایی کرده گفت:

ـ فکر می کنم شما را جای دیگری هم دیده ام.

اغه جان پرسید:

ـ مثلا" در کجا؟

مرد گفت:

ـ در فرانکفورت زیاد بوده ام. مثل این که من در آن جا شما را دیده ام.

اغه جان پرسید:

ـ در فرانکفورت؟ فرانکفورت در کجاست؟

ـ مرد توضیح داد:

ـ در جرمنی.

اغه جان کله را شور داده با تأسف گفت:

ـ نه. تا حالا به جرمنی و فرانکفورت سفری نشده ام. اما اگر عمر یاری کرد، یک بار المان خواهم رفت. به خاطری که آلمان سرزمین فلسفه و موسیقیست.

مرد به طرفش نگریست و  او را رو به حضار نشانید.

بعد از نیم ساعت تالار یک باره از آدم ها پرشد. مدعوین خارجی و داخلی، آن هایی که سخنرانی می کردند، ژورنالیستان، تیم رادیو، نمایندگان دوایر، همه آمدند. او حتی چند مامور و چپراستی و خانه سامان را نیز جدا از همه در آن آخر ها دید که در میان نور و مه مخصوص تالارکله های محرابی شان را پهلوی هم گرفته بودند. اغه جان از آن بالا به همه دهان باز کرده می نگریست و دلگرم می شد. او در فکر و سودای مخصوصی غرق بود. هرگز برای آن گونه کنفرانس ها خلق نشده بود، فکر می کرد دیگر آن اغه جان بخت برگشته نیست. سال ها آرزو کرده بود که یک بار رشتهء سخن به دستش برسد. او حالا به سرعت تغییر کرده بود .میان چوکی باد می کرد و آرزو م داشت بتواند همیشه به جای رئیس باشد.

اغه جان اگر چه مثل ریخت آویز پایه دار باریک بود و شانه های راست وآب ترازو شده یی داشت اما فکر می کرد که به شیء پرگوشت و عریضی مبدل می شود. ضمنا" احساسات سنگینی برجانش مسلط می شد و قلبش به تپش در می آمد. از ترس مجهول وبی سببی وجودش داغ می شد و از خدا می خواست که در وقت سخنرانی صدایش نلرزد.

لحظاتی گذشت و بالاخره یک مرد عینکی محفل را کشود. در آغاز همان مرد ناظم برنامه آمد و در نکوهش جنگ نطق موزون و بی تکلفی ایراد کرد. نماینده صلیب سرخ که نوبت یافت هرچه در چانته داشت نذر روح «هانری دو نانت» فقید نمود. آدم ها یکی پی دیگر می آمدند و گپ می زدند. اغه جان را در پانزده دقیقهء آخر وقت داده بودند. او با ترس و دودلی کسی که شناوری نداند و به آب در آید عقب میز خطابه رفت. از جیب دو تا عینک در آورد. آنی را که برای حروف بزرگ بود کنار گذاشت و آنی را که برای تمیزدادن نقاط «پ» و «چ» به کار می رفت به چشم زد. دست به جیب برد و کاغذ ها را کشید. کمی درنگ کرد. از جیب راست دستش را کشید به جیب چپ فرو برد. مکث قبیحی رخ داد. یک جیب، دو، پایین، بالا همه را با عجله پالید. اما کاغذها را نیافت. از جیبی که مهم نبود چند تا کاغذ چرک و اره دندانه یی کشید. کاغذ های هرزی بودند. کاغذهای سخنرانی میان شان نبود. به صورت قاطع حیرت کرد. لرزش خنک و زود گذری در خود پیچیدش. بیخود می شد و گوش هایش به صدا در می آمدند. ده ها چشم از درون حدقه ها به طرفش نشانه گرفته شده بود. قلب اغه جان سفت شد و زود زود می زد. دوباره به طرف چوکیش رفت. سرو زیرش را پالید و مثل این که پارچهء «پانتومیم» اجراء می کرد با دست و پا حرکاتی انجام داد. مزاح نبود. مثل مورچه یی که در میان درزهای زمین متردد می ماند پیش و پس رفت. بالاخره زانوانش لرز گرفت. فکر می شد که از فضا با سرعت به طرف زمین سقوط می کند. او به یاد داشت که صبح وقت آن را از جیبش در آورده و دوباره در جیب گذاشته بود. دانست که تحویلدار پاینده کاغذ ها را از جیبش زده است. با نگاه تیز و سریع به میان مدعوین نگریست که اگر تحویلدار را ببیند کاغذ ها را بخواهد ولو که لحنش کاملأ عذر آمیز شود. اما او را نیافت. یک سرسوزن تفکر رهایی دهنده به کله اش راه یافت. خواست از این برهوت به هررنگی شده برآید. در حالی که خوب می دانست بی کاغذ پلش آن سوی دریاست. ناچار آغاز به سخن کرد. نخست به آهسته گی پوزش خواست که متن سخنرانی را فراموش کرده است. وقتی که از مقدمهء بی رنگ و آب نکشیده اش بر آمد ته مانده هایی که از متن به یادش مانده بود از دهن بیرون ریخت. آوازش زنگدار، کینه توز و پرهیجان می شد. چیزهایی گفت که شنیدنش مثل دیدن به یک عروس پیر بی مزه بود. فکر می شد که از راه سوراخ قفل به اتاقی می درآمد. در نیمه راه قافیه از دستش رفت. ندانست که چطور سخن را از دیکتاوری «استالین» به ویژه گی های لاجورد کشانید. بعد ازآن توضیح داد که اسپ رستم «رخش» از اسکندر «بوکیفالوس»، از خسرو پرویز «شبدیز» و از سیاووش «شبرنگ» نام داشتند.

پس از آن گفت:

ـ کسی که در مقابل ظلم به هررنگی خاموش می ماند قابل ترحم و دلسوزی نیست.

و در آخر یادآوری کرد:

ـ صلح و دوستی اگر باشد ما می توانیم شکم سیر نان بخوریم و هر روز ورزش و بایسکل رانی کنیم.

گویی رادیو قورت داده بود پیهم حرف زد. اما دید که قیافه ها کسل، بی حرکت و پر احتجاج اند. هوای تالار گرم بود. کسانی هم می برآمدند و مردمان کمی که نشسته بودند با دستمال خود را باد می زدند. به نظرمی رسید که آن ها با منظرهء غذا، میوه و شیرچایی که بعد از محفل برای شان تدارک دیده شده بود در عالم خیال عشق می ورزند.

آغه جان حرف هایش دم به دم نا مربوط می شد و از رمق می افتاد. سخنرانیش به خاتمه نزدیک می شد اما دلش یخ نشده بود. یک چیز مذابی درون سینه اش افتاده بود. شاید فکر می کرد که این اولین و آخرین سخنرانی و چانس در زندگی او بوده است. در آخر گفت که بدبختی وقتی میان آدم ها افتاد که شیر پودر جای شیر مادر را گرفت. اما بالاخره بدون این که پایانی به سخنانش بدهد از پشت میز پس خزید و به جانب در خروجی راه افتاد. باخته بود. چشمانش سیاهی می رفت و حالت تهوع گریزانی برایش دست می داد. گمان می کرد صدایی به بزرگی یک کوه تعقیبش می کند.

***

خانه که رفت با در و دیواردر افتاد. به پالیدن خانه شروع کرد. زنش یاسین و سی پاره را شفیع ساخت که کاغذی را نه از جایی برداشته و نه جاروب کرده  است. اغه جان چنان وحشی شده بود که اگر شاخ می داشت همه را می درید. دختر کوچکش را به جرم این که به احساساتش خندیده است زیر لت گرفت و بوتش را به طرف خورد آقا که کرت ها را آب نداده بود پراند. پسانتر تب برجانش مسلط شد. پی هم به گونه هایش پف می انداخت و زیر ساعت دیواری می ایستاد. با خود می گفت: بخت اگر سستی کند دندان به حلوا بشکند. دیگر آبرویش با آبروی اداره یک جایی برباد رفته بود. با کسی «ها» و «نه» نمی گفت. همه جا را زیرو زبر کرد اما کاغذ هایش رانیافت. دیگر یقیین کرد که کاغذ هایش پیش تحویلدار است.

طرف های عصر چند احوال و پیام برایش رسید. کسانی گفته بودند که سخنرانی خوبی بود. دونفری هم با سخریه گفتند که با آشش دهان ها را سوزانده است. یک نفر ابراز همدردی کرده و چند تنی متفقا" احوال دادند که لازم نیست با شمشیر چوبین وارد معرکه شد.

دیگر یاد سخنرانی مثل صحنهء قتلی بود که او را به یاد رعب وترس مخصوص بعداز جنایتش می انداخت. با آن که آدم یخن گیری نبود فردا صبح همین که تحویلدار پاینده را دید رویش پرید و داد زد:

ـ ای ولدالزنا! تو از سر تا پا یک پارچه خر هستی. دیگر از قانون عفو برآمده ای!

تحویلدار که خود را پس می کشید و یک رده دندان زیگ زاگش را نشان می داد پرسید:

ـ چی شده، آروغت ترش کرده ویا صاحبت را گم کرده ای؟!

اغه جان که شقیقه هایش می پرید داد زد:

ـ تو دزد رذلی هستی. تو کاغذ های خطابه ام را از جیبم دزدیده ای!

چند نفر بیکار پیرامون شان جمع شدند. اغه جان مشتی هم به طرف تحویلدار انداخت که در هوا از رمق افتاد. از آن طرف تحویلدار که خود را در حصار مردم زیادی دید با سخریه گفت:

ـ مرده را که خدا می شرماند ریقش به روی تختهء مرده شویی می رود. خیال کرده بودی که علی آباد هم شهر است. یک گپت با دیگرش جور نمی آمد در این بین گناه من چیست؟ نان گدایی و آروغ پادشاهی!

گونه های برجسته و نرم تحویلدار که می لرزیدند میل سیلی زدن را در اغه جان بر انگیخت.

با فریاد و ولوله گفت:

ـ ترا به محکمه می کشانم. به خدا قسم!

تحویلدار به ادامهء حرف های قبلی کلمات و جملات یکرنگی را سبحه می کرد:

ـ چرا کنز نخوانده ملا می شوی؟... چرا بی استنجا پیش نمازی می کنی...؟

در همین حال اغه جان یک سیلی زد و یک چپات خورد. در حالی که می لرزید فکر کرد که درون کله اش چیزی منفجر می شود. چشم هایش سیاهی رفت. دست و پایش را کشید و به روی دست دیگران افتاد.

کسانی که اغه جان را به خانه رساندند توصیه کردند که چون موضوع رسمیست پس بهتر است تا برگشتن رئیس مخفی نگه داشته شود. از هردو قول گرفتند که در مقابل هم از آرامش کار بگیرند.

عصر همان روز یک مامور فلک زده وترسویی پشت خانهء اغه جان آمد و بعد از نیم ساعت سلام واجازه خواستن وتردید خواست رازی را برای اغه جان فاش کند. وی گفت که این راز را به خاطری افشا می کند که دیگر تحمل ندارد آن را در کنج دلش نگه دارد. به شرط این که راز از چهار دیواری خانه اش بیرون نبراید ورنه خطر بزرگی او ، وظیفه و افراد خانواده اش را تهدید خواهد کرد.

اغه جان با میل گفت که می شنود.

مامور گفت:

- یک هفته پیش که تایر بایسکلت پنچر شده بود  آن هم کار تحویلدار بود.

اغه جان مصمم شد تا یک هفته یی که رئیس می آید درخانه باشد. دیگر ساعت ها در خانه را به رویش می بست و می رفت پیش ارسی و کله اش را با دو مشت می گرفت. لحظاتی نمی گذشت که باز منظرهء ترس انگیز کنفرانس مثل غولی رو به رویش می ایستاد.می رفت ودرکنج حویلیش میان   

تاج خروس ها تک و تنها می نشست و در مورد افتضاحی که رخ داده بود  فکر می کرد- در مورد این که وی در رد جنگ سخنرانی کرده اما حالا خودش جنگیده است.

تمام این حوادث مشؤوم چنان عقل و احساسش را علیل و متورم ساخته بود  که سهواً دو بار تابلیت های مخصوص روماتیزمش را با پوش قورت داده بود.

گونه های اغه جان تیغه زد و روحش مثل سرب گران می شد.

 یک بار هم به یاد اشیای رهایی بخشی افتاد. به یاد آورد که گاهی به خاطر انصراف خاطر می رفت و روی گرامافون سگ چاپ و تاریخیش ریکاردی می گذاشت. آن روزهای نو جوانیش را به یاد آورد که می رفت وریکاردهای «زهره بایی» « و بیم سن جوشی» و «امیرخان» و « برا غلام علی» و «سیاه چشما» را می خرید؛ به آهنگ ها و راگ هایی که مربوط به دوره حجر مایکروفون و لودسپیکر بودند گوش می داد و در آن حال مقامات موسیقی را ندانسته با سرو انگشت می شمرد و می ستود و به آن همه آوازهای بزغاله یی و لرزانی که به ضجه و لحج کودکی مانند بود سر می جنبانید. به یاد آن روزهایی افتاد که می رفت سنگتراشی، به دکان فالوده پزی عبدالمعروف چاریکاری و بنگاب می نوشید و چه خوب از سیمیا و ریمیا و زمین و زمان گپ می زد وهیچ در گپ زدن بند نمی ماند. به این امید رفت و خاک گرامافونش را پف کرد. ریکاردی را گذاشت و روح خود را به آن سپرد. اما کیفی نکرد. فکر می کرد که همه آن صدا ها مثل دشنام به رویش می بارد. چند باری فکر کرد که شاید کاغذ ها اشتباهی با نامهء پسرش در پاکت پست رفته اند ویا گدا هایی که دورش جمع شده بودند آن را در وقت افتادن قاپیده و نخوانده پاره کرده اند. اما در آخر قطعنامه یی علیه خود صادر کرد که حالا هرچه است باید قبول کند که ناحق شاخه به شاخه پریده است و به یک پول سیاه شده است. دیگر مثل دومتین، امپراتور روم، قهرش را با کشتن مگس ها فرو می نشاند و یا ساعت ها در خیال با تحویلدار می جنگید.

صبح یک روز بعد در هوای گرم و آرام آغه جان در حویلی تنها نشسته و چشمانش به بوته های میان کرت ها راه مانده بود که یک بار بدبختی تازه یی پیشش دهان باز کرد. یک نامه با خط عصبی و سرگشاده از طرف مدیرمکتب خوردآقا برایش رسید که به واسطهء آن پدر شاگرد را به مکتب احضار کرده بود.

آغه جان به مکتب پسرش رفت. مدیر با جدیت احوالپرسی کرد. دو دندان دراز و از لب سرزدهء مدیر می فهماند که مربوط به کلاس جوندگان  است. لحظه یی خیره به آغه جان نگریست و بعد با آواز تیزی گفت:

ـ شما را به خاطر خوردآقا خواسته ایم. پسرتان خوب آموخته بود که چطور برای همصنفانش دردسر باشد، قلمتراش شان بدزدد و زیرپاهای شان پوست کیله و پتاقی بیندازد. ما هرباراورا مجازات می کردیم و به کف پایش خمچه می زدیم و فکرمی کردیم که شما از تمام حوادث خبر دارید. اما خبر نداشتیم که خودتان او را در کارهایش تشویق می نمایید. من در مورد کارنامهء تازه اش با شما گپ می زنم!

آغه جان خاموش همچو سنگ ایستاده بود:

مدیر گپ های کتکیش را که زد از جعبهء میز مقابل چند تا کاغذ را برداشت و رو به آغه جان گرفته پرسید:

ـ متن این کاغذ به خط شماست، نه؟ این را شما به پسر تان نوشته اید؟

اغه جان کاغذهای سخنرانی را شناخت و لرزه به اندامش افتاد. با صدایی که به صدای پراهتزاز مندف نداف شباهت داشت تقریبا" فریاد زد:

ـ این کاغذها از جیب من چطور به دست تان رسیده؟!

مدیر با حالت برانگیخته یی گفت:

ـ اگر چه این نوشته به شدت مبتلا به خناق املاء و دستوراست، اما او می گوید که  این ها را خودش نوشته است. او این کاغذ ها را به جای مقاله یی که وظیفهء خانه گیش بود، به صنف آورده است.

 

                                                    پایان

                                                    1374

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »