سپر ، سگ رمه
از جنس سگ وطنی و متعلق به یک خانوادهء دارای رمهء بزرگ کوچی ها بود. سپر سفید نمکی بود و لکه های نسواریی سردل و پاهایش افتاده بود.مادرش یک سال قبل از سگ های قریهء (پایین) جرب گرفته و بالاخره کشته اش بودند. سپر فقط یک روز صبح متوجه شده بود که مدت هاست مادرش را ندیده است. بالاخره بوکشیده اورا داخل گودالی یافته بود. لحظه یی آن جا ایستاده وبعد راه افتاده بود.حالا سپر شاید این حادثه را ازیاد برده بود که مادرش درون گودال به پهلو افتاده بود وپستان های زیاد نسواری رنگش خشک شده و در حال تجزیه شدن بودند، که مگس ها به روی لاشه اش جشن گرفته بودند وغلافی از پوست خشک که به یک تکه جوال گل آلود شباهت داشت اورا فرا گرفته بود.سپر اگرشعورداشت می توانست آن همه روز های خوشی را که با مادرش بود به یاد آورد، که چگونه در خوردی می رفت پهلوی مادرش بازی گوشی می کرد، به پستانش می چسپید یا به جایی که اطرافش مور تپه و خاری وجود نداشت می برآمد. او در خوردی عادت داشت که با نگاه همراه برگ درختان زبان گنجشک بازی کند وسرش را روی دم مادرش ، که بریا او حکم ناز بالشی را داشت، بگذارد. سپر در آن روز ها هنوز ار سرنوشت نکره و زند گی پر از تلخکامی چیزی نمی دانست وشاید فقط از روی غریزه می دانست که به جز سگ چیزی دیگر بوده نمی تواند. مادرش با او سه تای دیگر زاییده بود. تنها سپر ویکی دیگر که نر و ماده اش فهمیده نشد زنده مانده بودند. یکیش زیر شکم شتری شده بود؛ یکیش درون مرداب نزدیک خیمه افتاده و خفه شده بود وآنی که زنده مانده بود بعد از چند ماهی گم شده بود.سپر برای مادرش عزیزبود.اودرطول روزبا کیک های بدنش مشغول می شد، پشت پاهایش رامی لیسید وگوش هایش را برای مگس ها می شوراند.مادرش که مرد دیگرهیچ سگی برایش سگی نکرد و گویا دانست که در میدان حیات بی سامانی گیرکرده است و حتی صاحبش« بختیار» لندهور هم جای مادرش را گرفته نمی تواند. اما سپر برای خودش نر سگی شده بود. وقتی که می دوید پاهایش به روی زمین خشک و سفت مثل سم یک اسپ صدا می داد. سبزه و خلفه و پنیرک های چراگاه را مثل پاغنده های پنبه می پراند. روز به روز ماهیچه های بدنش کشیده و تسمه می شد و حس وفاداری به بختیار و رمه در جانش رنگ می گرفت.
سپر سرگذشت عجیبی نداشت. بسیار کم با سگ های دیگر فرق داشت. گاهی در خلسهء پر اندوهی غرق می شد. هنگامی که با رمه از چرا برمی گشت مثل یک مامور جنایی که دنبال رد پایی رفته باشد خسته می بود ومی رفت زیر سنگی که از کوه لول خورده بود دور خود چنبر می زد. با پوز پشتش را می خارید و کیک بدنش را می پالید، یا بی مقدمه می پرید وبا شدت چند گام را با نعره و بانگ می دوید، اما از این که ناحق به خاطر یک سنگچل پرتاب شده توسط کودکی آن قدر جهش و حساسیت نشان می داد خجالت می کشید. سخت به اطفال رهگذر و همسایه ها بی اعتماد ومظنون بود زیرا زیاد سنگ غولک، سرگین و میوهء گندیده به سویش پرتاب کرده بودند. او همیشه با نگاه به آن ها می گفت: (بزنید ، پروا نکنید! ) از آن بد تر مگس ها بودند که ازیتش می کردند و او مجبور می شد رو به هوا جف بزند. باقی روز را روی تپه گکی می گذشتاند و با زند گی کوچی ها و مشغولیات حیوانات خود را سرگرم می ساخت.بختیار را می دید که با عادت همیشه گی اش بیرون از خیمه نشسته می بود. اندام درشت و بلند او که محصول خوردن شیر و گوشت بود به نظرش احترام آمیزمی آمد. بختیار چنان قوی هیکل بود که تصور انسان دورهء حجر را در آدم به وجود می آورد. سپر فقط به سایهء او، که به سیاهی یک ستون دود پیش رویش می افتاد، می نگریست. بختیار عادت داشت که در وقت بیکاری لنگهء پیزارش را که از چرم شتر ساخته شده بود با سنگ بکوبد. بلند حرف زدنش به قوت صدای ده مرد در یک نزاع بود. بینی زمخت وبزرگش نشانهء این بود که گویا در خلقتش تعجیل صورت گرفته است؛ که اندام ناصاف وخشنش به زور کلند تراشیده شده وبعد انداخته شده است به این دنیای بی سامان ما. خانوادهء بختیار که گرمسیرمی آمدند پهلوی قریه « پایین» چادر می زدند. به مردمش شیر و پنیر و مسکه می دادند و درعوض چوب خشک، تعویذ، شانهء چوبی، پیزار و اشیایی که در محله پیدا می شد می گرفتند. بختیار به قریه « پایین» از روی احساس مجهولی احترام داشت . از مردمش شنیده بود که در آن جا اشخاص مشهوری دفنند. او هر روز همراه سپر یک جا می رفت و رمه رابه دامنهء تپه یی که به قریه «پایین» وصل می شد می برد. قریه از دور چنان خاموش بود که فکر می شداز زمانی که خدا صدا را آفریده از حق آن بی بهره مانده است.موقعی که رمه مصروف بوییدن سبزخارها و کندن علف های ترد ونازک می شدند، سپر مثل اجل به گرد آن ها می چرخید. بختیار می رفت سر سنگ بزرگی می خوابید و سینهء پر مویش را برای شیرجه خوردن باد باز می گذاشت و به این فکر می افتاد که چقدر وقت به مرگش باقی مانده است و آیا خدا اجدادش را آمرزیده است یانه؟ سر همان سنگ بود که سپر یک روز بختیار را از مرگ نجات داده بود: در یک روز دراز و بی درگونی که بختیار بی خیال روی سنگ خوابیده بود، ماری موج خورده آمده بود تا لبهء سنگ. مار به اندازهء تنهء یک تاک هفت ساله بود؛ قد راست کرده بود که سپرعو زده خود را تا دم مار رسانیده بود و با اطواری که برای مار سرگرم کننده بود بختیار را وقت داده بود که بگریزد.
یک سال که گذشت زند گی سپر شکلی دیگری به خود گرفت و به صورت طبیعی آرامشش رو به بد نصیبی و اندوه می رفت. سپرهرروزی که از چرا برمی گشت زند گی برایش بی مزه می شد. گرمسیر را خوش نداشت وباد هایی که از اطراف قریهةء « پایین » می آمد فوق العاده گرم وسوزنده بود. او ذله می شد و از جست وخیز می افتاد. با اندوه به پهلومی افتاد وچرت می زد . بد بختیش این بود که حتی نمی توانست گذشته ها را به یاد آورد و لحظه یی مشغول شود. او می دید که برگشتن او با برگشتن صاحبش از زمین تا سماء فرق دارد. بختیار برای خود کسانی داشت که غم ذله گیش را می خوردند، اما سپر برای خودش یک الف حیوان بود وغمخواری نداشت.
بختیار همین که از چرا می آمد با صدای یکریخت و بلند که از فرط استمرار مثل کفش استعمال شده یی کهنه و گشاد شده بود داد می زد:
- زرمینه، چی داری که بخورم؟!
وبیرون خیمه می نشست. همزمان زنی که قیافه ضد زنان شهری را داشت از خیمه می برآمد و مثلاً زود زود می گفت:
- می آورم، آمدم!
زرمینهء سیاه چرده با خال های سبزی که برپیشانی و کنج لبش داشت با دیگ صراحی مانندی از خیمه می برآمد، با چنان زحمتی که فکر می شد به جای پستان ها دو سنگ یک سیره را حمل می کرد. بختیار تا آمدن زرمینه یک آهنگ صحرایی به لحن مخصوصی را سر می داد. موضوع آهنگ هایش توصیف چوری ها، غم مسافری و عشق بازی با معشوقه می بود. آهنگ ها را با همان تندی که آغاز می نمود زود نیز رهایش می کرد.
زرمینه شیر و چپاتی می آورد. نک چادر درازش که زمین را جاروب می کرد درون خارخسک های صحرایی بند می ماند. تنبان پوقانه ییش از باد پر می بود وشرنگ شرنگ چوری های سرخش آن عده از حیواناتی را که حیران مانده بودند در بیکاری چی کنند متوجه او می کردند.
به گرمسیر که می آمدند، برای سپر بد می گذشت. شاید فکر می کرد که در آن اقلیم می میرد. در آن جا به جز خواب های کوتاه مدت جست زدن هایی که ترسی برای مگس ها بارنمی آورد وبا دم چنگ گذشتن از میان گاو هایی که تا منخرین ازعلوفه پرشده بودند کاری نداشت. خروس آتشی رنگی که همیشه گردنش را بلند می گرفت و گویی پی دلیلی می گشت که صدا بگیرد ازش می گریخت. سپر برای مرغ ها آجیدهء دندان هایش را نشان داده می گذشت. چادر نشینان به او توجهی نمی کردند و بختیار همیشه آرزو داشت سگ دیگری از قریهء «پایین» بخرد. بسیار اتفاق افتاده بود که آن ها گاوی را که کمی از محله دور می شد دنبال کرده می آوردند؛ مرغی را که می خواست به آب بپرد بغل زده نجات داده بودند؛ گوساله یی را که به روی تفاله های سرگین می نشست دورتربسته بودند؛ به خر هایی که هیچ وقار نداشتند پوست تربوز می انداختند؛ اما از سپر یادی نمی کردند. او خودش استخوان می پالید، خودش لب دریا می رفت و آب می نوشید و حتی جای خواب را هم به برکت سعی و تلاش خود یافته بود.این ها همه سبب شده بودند که سپربا حیوانات دیگر با بد بینی رفتار کند. به همین خاطر چند بار پریده بود روی ماکیان های خانگی و فغان شان را به هوا کرده بود. فکر می شد سپر در میان آن همه بزم و سامان تنها بود. او بدون دلیل دفادار بود؛ بی سبب بیدارمی ماند؛ پارس می کرد و دزد و گرگ و شغال ها را می دواند. در برابر این همه زحمات هیچی به دست نیا ورده بود. حتی بچهء ده سالهء بختیار که به ضعیفی آروغ مردگان بود نیز با پشکل چشمش را نشانه می گرفت.
اما اتفاق غیر قابل انتظاری که برای سپر رخ داد در آغاز ماه ثوربود ،موقعی که کوچی ها قصد داشتند بروند سرد سیر.
در یکی از روز های تنبل و خاکستری رنگ، که هیچ کس آسمانی به آن غم آلوده گی ندیده بود و از ابر های منجمد و بخیل یک قطره آب نمی چکید، از خیمه های دور چند مرد آمده و سلام کردند. یکی از آن ها که با وجود گرمی هوا پتوی ضخیمی بر دورش تاب داده بود به بختیار گفت:
- آمدم که برای تان بگویم که دراین طرف ها یک سگ دیوانه پیدا شده ودیروز یک بچه را گزیده است. اگر او را دیدید احوال بدهید.
پدر بختیار، پیر مردی که هفتاد و پنج ساله به نظر می رسیدو به یک شتر نشسته تکیه داده بود، پرسید:
- اوه! مگر در خیمهء شما یک دانگ ویا تفنگ پیدا نمی شد؟
وی از قبل مشغول نوشتن (بسم الله) و کلمهء شهادت به روی خشکی های صورت بچهء بختیار بود.
مرد گفت:
- پیدا می شد، اما سگ دست نمی دهد. سگ دیوانه زیاد تشنه می شود و از صدا می ترسد. باز فکر می کنم بی خبر حمله می کند. به همین خاطر به شما احوال دادیم. شاید این جا ها سر و کله اش پیدا شود.
پیر مرد از پشت شتربه معنای این که تازه دریا را می بیند سرتا سر دریای سبز رنگ را نگریست.
بختیار از جا بلند شد و گفت:
- سگ دیوانه ! سگ دیوانه باید کشته شود.
بعد روبه پیر مرد نموده گفت:
- بابا. چوب گزداریم، بیل داریم و سپر هم هست. فقط بچه ها باید در این جا ها نگردند.
مرد پتو پوش گفت:
- درست است. فقط مشکل این است که بفهمیم سگ درکجا درآمده است.
بختیار دستی به روی شتری که دهانش کف کرده بود کشید و رو به مرد ایستاد:
- بیایید چای بخوریم، خداخیر می دهد.
مرد ها ننشستند و رفتند. همان روزی که خبر سگ دیوانه نشر شد در رعب و نگرانی گذشت. روز تهدید آمیزی بود. چند دفعه یی که سپر پارس کرد همه از خیمه آسیمه و پریشان برآمدند. یک بار که سپربی محا با به طرف دریا دوید زرمینه چایجوش سیاه سوختهء حلبی را از دست رها کرد وبا شتاب به خیمه در آمد. اما سپر نزدیک مرغ و خروس هایی که لب دریا نک و پنجال می زدند و کرم می پالیدند توقف کرد.
آوازهء سگ هار بیش ازهمه برای آن عده از خاله زنک ها یی که خوش داشتند با زرمینه در مورد بچه یی که در شکم داشت حرف بزنند بهانهء خوبی بود. زن ها با گیسو هایی که به اندازهء تازیانهء نازک گاری ران ها بافته شده بود از خیمه های دور می آمدند و هشدارمی دادند که از سگ نترسند. زرمینه که در فکرش نمی بود که باید بترسداحساس می کرد که باید بترسد. مسأله به خاطری جالب شده بود که آن ها کاردیگری نداشتند. یک روز پیرزن بی دندانی آمد که نک بینی اش به زنخش می خورد. فارغ از احتیاط به حکایت دختر سگ گزیده یی شروع کرد که سال ها قبل اتفاق افتاده بود.
پیر زن گفت:
- سگ دیوانه جن دارد. وقتی دندان بگیرد جن از جانش می برآیند و به جان آدم می درآیند. آن دختر درجا افتاده ومثل دیوانه ها شده بود. نه تعویذ و نه دم ودعا هیچ چیز جورش نکرد. بالاخره چند روز بعد مرد.
که یکی از کنج خیمه با آواز تیزی اخطار داد:
- هیش !
وزرمینه باهمهء این ها نزدیک بود که بترسد.
از آن به بعد موضوع جن هم شامل قصهء سگ هارشد.اطفالی که با بینی های لعابدار شان کنجکاو هم بودند سخت می ترسیدند. اما موضوع سگ دیوانه باهمان سوز وسرعتی که در میان چادر نشینان پراکنده شد زود هم در کله ها کهنه می شد. تنها یک روز بعد کسی ازش حرفی نمی زد زیرا بختیاراعتقاد داشت که قریهء «پایین» سگ دیوانه ندارد ودرعوض مردان پاکیزه یی از آن طرف ها می آیند.
در یک روز هفتهء بعد که آفتاب به تیزی می تابید بختیار با رمه و سپربه درون چراگاه های دامنهء کوه پیش افتاد. باد گرم چادر را می پندانید. گوسپندان که آموخته شده بودند تنهابا صدای هور هور بختیار راه بیفتندازهرکنج و کنار با هم جمع شدند. رمه که راه افتاد صدای خوارحیوانات دیگر همزمان بلند شد و وسمفونی مخصوص گرسنه گی و بیکاری را سردادند.
بختیار با رمه اش به زیرکوهی رفت که فاصلهء چندانی با قریهء «پایین » نداشت.
کوه مثل مجسمهء بودا استوار نشسته بود. بختیار رفت به روی سنگ صاف و پهنی نشست وبه مجموع چادرهایی چشم دوخت که شکل شهر سیلاب زده یی را داشتند. بختیار نشست و نیم ساعت فکر کرد که عاقبت روزه خوران و نماز نخوان ها چی خواهد شد؟ رمه پراگنده شده بود وسپر تمایل داشت به بزهای پیشانی سپیدی خود را برساند که از دوربه سگ می ما نستند. بز ها در شقوق دامنهء کوه که از اثر آب باران و سیلاب ایجاد شده بود در آمده بودند.بختیار تنها مایل بودکه با خود آهنگی را سر کند. چوب دست خود را کنار گذاشت، به پشت غلتید و همه را به حال خود گذاشت. ازآن دورها به خیمه هایی نظرافگند که در چشم انداز وسیعی قرار داشتند. خیمه ها آن قدر دور بودند که بختیار فکر می کرد همه چیزاز چشمش دور گریخته اند. کلاه سپیدش را که هر رنگی را می شد به آن خطاب کرد به جز سپیدی، به روی پیشانیش کشید وتازه متوجه شد که کلاهش چرک و بد بوست.دراین اثنا صدای سپر از زیر کوه سیاه به تیزی صدای تند بادی به گوشش رسید. بختیارچشمانش را به طرف صدا گرفت. سپر رادید که از یک شیب دامن کوه جف زده به طرف قریهء «پایین» دوید. در میان راه تاب خورد و گردن راخماند. بعداً با سرعتی که نظیرش می تواند دویدن یوز پلنگ باشد به طرف سگی دوید که در نیمه راه مسیرش را از گوسپندان به جانب قریه تغییرمی داد. شورش سگ ها پردوام نبود، زیرا هردو یکباره ایستادند.
بختیار سگ دیوانه را شناخت. بزاق سبز رنگ سگ ازدهانش می ریخت و حرکات سرسام آور وزبان آویخته یی داشت. بختیار چوب دستش را برداشت وبه تندی از سنگ پایین جست. باصدای تیزی که می خواست سگ دیوانه را بترساند چند تا بز را رماند . سگ ها دوباره دویدند و در زمین سفت شیرجه خوردند. سگ اولی که درماند خور زد و بی ترتیب و ترس آلود به روی سپر غرید. سپر از کنج خار بوته یی خود را کنار کشید وبا تمام قوه بر سگ دیوانه شورید. سگ دیوانه به طرف گوسپندی دوید . فکر می شد می رود و عقبش پنهان می شود. سپر دمش را سد کرد وبا قوهء دوبرابر به او حمله کرد. سگ دیوانه چاره یی نیافت. با سرعتی که تصورمی شد از سایه اش پیشی می گرفت به طرف قریه دوید.زبان آویختهء لعابدارو خمار چشم هایش منظرهء شوم هذیان درونش راتصویر می کرد.بختیار پشت آن ها صدا کشید اما پیش ازآن که به آن دو برسد هردو سگ ازش دور شده و نزدیک قریه باهم کلافه شدند.سگ دیوانه پرتشویش وبی حوصله خود را از چنگ سپر رهانید وبا تمام نیرویش به قریه درآمد.سپر مثل سایه پیش افتاد وبعد ازصدا های زیادی که به گوش بختیار ضعیف می آمد به سگ خود را رساند. سپر هنوز از دماغهء آغاز شیب بیرون نبرآمده بودکه گویی ترس آمیخته با غضبی که از چند روز به این طرف احتکار کرده بود در جانش سرید. بختیار که زیرآسمان نمدار رو به قریه پیش می رفت متیقن بود که از سپر کاری ساخته است و اگر سپر راه افتاده بود به این معنی بود که لابد باید راه می افتاد. بختیار امید واربود زود تر به آن ها برسد و خوش می شد اگر می توانست در هیجانات سگش شریک شود. چند لحظه بعد سپر رانزدیک چادر های دور صدا زد وسپربه دو نزدش آمد.از لای پلک های بی مژه اش به طرف بختیاردید. آمد و دم پاهایش را بو کشید وسرش را که از مناظر ماجرا پربود به زمین نزدیک کرد. به شدت نفس می زد. کله اش که به عینک زانوی شمپانزه می مانست تکان می خورد. از پوست کله اش که با دندان سگ دیوانه پاره شده بود خون می چکید. سپر چنان تند وسریع نفس می کشید که تصورمی شد همه گرمای هوا از اوست.
بختیار اندام رمختش را به روی سپر خم کرد زخم سرش را باانگشت سترد. با صدایی که نه نوازش و نه قهر داشت، پرسید:
- چی کردی، چی کردی؟
چند مرد که مصروف بیرون شدن از چادر ها بودند به پاسخ این سؤال پرداختند. مردی که دفعهء اول پیش بختیار آمده بود باهمان پتوی ضخیم که هر کسی را به یاد سیاه تب می انداخت قدم پیش گذاشت و حرف هایی زد که آدم اگر ازتمام الفاظ نا مربوط و کش ولعاب دار حکایتش صرف نظر می کرد این طور می فهمید که: « وقتی سگ ها به آن جا در آمدند، آن ها سگ دیوانه را شناختنداما نتوانستند سگ را بکشند.» یکی دیگر گفت:
- سگ مربوط به قریهء (پایین) است. همیشه در آن قریه سگ دیوانه پیدا می شود.
بختیار که مزهء خاصی از کارنامهء سپر حس کرده بود فکر می کرد که این موضوع تعلقی به او دارد.سگ دیوانه از موقع استفاده کرده و به قریهء (پایین) گریخته بود. بختیار تازه مثل این که به ارزش لایزال سپر متوجه شده باشد لبخندی زد و با نوک پیزار به ران های سپر ضرب گرفت وبا نوازش هایی که سپر باآن بلد نبود هردو به چراگاه برگشتند.
چند روز گذشت وچادر نشینان از هیجان شان کاملاً فرو نشستند. سپر نیز روز های به ظاهر راحتی را می گذراند ، روز هایی که او نزد همه مهم شده بود وخرها و گاوان با ترس ازپهلویش رد می شدند گذشت. سپر استراحت طویلی کرد و استخوان زیادی جوید. در طول همهء آن روز و شب ها صدای خروس شنیدو آواز خزنده و چرنده های صحرایی را؛ صدای شغال هایی که جرأت نداشتند از شیب پایین شوند وصدای بزغاله هایی که نیمه شب از پا خوردن والدین شان می ترسیدند. سپر در مقابل همهء این صدا ها حرکات تازه یی یاد گرفته بود. تنها در روز های آخر بود که بی موجب احساس دلتنگی می نمود. آرام و اندوهگین می شد و تازه چادرنشینان متوجه شدند که سپر درآن روز های اخیر هیچ کاری نمی کند وبدون این که رمه را دور بزند زیر سنگی لم می دهد.
در آن روز ها سپر مغموم به نظر می رسید وفکر می شد که به زحمت خود را تحمل می کند. نیروی آزار دهنده یی که به آرامش مداوم وعزاگونه مانند بود او را وادار می کرد در مقابل همه چیزاندوهگین بماند.زخم پشت گوشش کبره بسته بود. دیگر فکر می شد طبیعت پیش چشمش وسیع، خالی واسرار آمیز می شود واز تمام آسمان اندوه و ترس آزار دهنده یی به رویش می بارد. خواب از چشمش گریخته بود وگاهی چنان رویش را از سر دست هایش بلند می کرد که فکر می شد ناآگاهانه به روی چنگال اژدها خوابیده است. تنها اشتیاقی که داشت نوشیدن آب بود. اضافه براین تا سرحد مرگ آسایی کسل، خل واحمق به نظر می رسید و حالت شبیه به تب داشت.
یک روز دلپسند ترین کاری که کرد این بود که برای ربع ساعت پوزش را به روی زمین پوکی مالید. دراین اثنا بابا وبختیار سر رسیدند وبه تصور این که سگ بی موجب دورازهمه این کاررانمی کند با بیلچه یی زمین را سه وجب کندند.
بابا گفت:
- هیچ دور نیست که گنجی در این جا دفن باشد. آن وقت هایی که زمین این طور سخت وصاف نبود حتماً دراین جا پادشاهی و شهری بوده است.
اما بختیار زود ذله شد وهمچنانی که از خیر کار حفاری می گذشت لگد محکمی به طرف سپر انداخت. بعد از آن زمین کنده شده به لانهء سپر مبدل شد و او روز های اخیررا دورازچشم همه در همان جا می گذرانید. سپر چند روزهمان طور تنبل و عزا گرفته باقی ماند. باآن که سگ ها با مسألهء اعتصاب غذایی آشنا نیستند وی استخوان نمی لیسید و نان نمی خورد.حتی میل نداشت دیگر به مهابت وشکوه خروس ها غبطه بخورد. حتی یک بار به گستاخی یک خروس کلنگی که دانه چیده آمدوبه دمش نک زد پاسخی نداد.به نظرمی رسید که خود دارد تنها آب بنوشد،به گونه هایش پف بیندازد وازهرچه احساس وتفکردست وپاگیری که درجهان است دور باشد . نگاه های مستهلک، مات ومغمومی داشت وفکر می شد اگر آزارش بدهند مثل یک شاخهء خشک می شکند.
چند روز نگذشت که وضع بدتری رو آورد. سپر به گونهء تصورناشدنی ، بی حوصله وبد دماغ شد. یک روز ازجا جهید ؛ مثل این که صدایی به تندی گذرصد اسپ ازشکاف گوش هایش گذشت. باجستی که همه را به هوشمندیش مشکوک کرد به طرف دریا دوید. درحالی که هیچ آب نوشیده نتوانست از دریا گریخت. عاصی و کفری شد وچند ساعت بعد به یک بچهء ریقووافلیج دندان نشان داد وپسان تر ها با زبان آویخته دوید که به بچهء بختیارحمله کند. زرمینه همین که کلاه پر از تعویذ دفع نظر بچه اش را در دهان سپر دید از میان همهء حیوانات که ماجرا را دوست نداشتند کوچه باز کرد و گریخت. بعد از آن، این تنها قصه یی بود که او می توانست ساعت ها برای هر کس بنشیند وآن را کش بدهد. عصر همان روز سپر چندبار دیگر به هر کسی پرید، سنگ خورد و چخه چخه شنید. بعد هم به گونهء الهام شده یی رابطه اش را با آدم ها درتنگنا یافت وبه صورت اسرارآمیزی گم شد. بچه هایی گفتند که به طرف نیزار رفته است. بختیاربه دنبالش افتاد اما نیافتش. وی منتظر ماند که خودش برگردد. اما سپر نیامد. به این ترتیب غیر از حیوانات، همه در اندوه غرق شدند.
صبح روزبعد، سپر دوردور، آن جا که نیستان دور و درازی آغازمی شد یک بار به نظر رسید، بعد با دیدن صاحبش نخست غر زد وخواست حمله کند اما گریخت ونجواهای سنگین و خفه اش را باخود برد.بابا به خاطر این که اندیشهء تازه یی که در کله اش نقش می بست باور نکند به بازوی بختیار چنگ زد وآهسته و بریده گفت
- مثل این که، مثل این که ...
وحرفش را تا زمانی که آن مرد پتلون پوش را ندید فرو خورد. مردی که پتلون و بالاتنه یی به رنگ ماشی به تن وکلاه لبه دار کانگستری به سرداشت در راه با آن ها سر خورد. مرد سگرت خاموشی را درلای دوانگشتش گرفته بود. برای این که زود با کوچی ها انس بگیرد گفت:
- من مهمان شما هستم!
ودر طول راه گفت که متخصص ماین پاکیست وبا همکارانش آمده است که آن طرف دریا را سروی نموده زمین را از ماین های دورهء جنگ بروبد. او چند قدمی رفت و نزدیک دماغهء پیچی که به طرف دشت همواروخارداری می رفت از آن ها جدا شد. وضع قاطع وحرف های دقیق آن مرد درطول راه کوچی ها رامجبورساخت یک بار دیگر چیز هایی را قبول نمایند که قبول داشتند.
مرد ضمن این که می خواسته جدی شود گفته بود:
- دربارهء سگ پرسیدید ومن نظرم همین است که گفتم.
بابا که با نظر آن مرد به خیمه برگشت مناظر درد آور روبه روشدن با سپر را دو باره در نظر آورد. دید گان تحریک شده اش را به چهار طرف گشتاند وبالاخره ایستاد و فیصله کرد:
- والله درست است. آن مرد راست گفت، سپر دیوانه شده است!
وبرای این که حکم قطعی را صادر کند دستانش را به وضع ترحم انگیزی بلند کرد:
- من خودم دیدم که آب دهنش می ریخت. هیچ دور نیست که اواز سگ دیوانه زخم بخورد ودیوانه نشود.
بابا برای تجدید قوهء تحمل خود نشست. در همین هنگام یعنی در مدت نامعینی اضطراب و اندوه به خیمه راه یافت.
شب که زرمینه ازچاک خیمه به مهتاب مه آلود می نگریست هنوز از اصرارش به صدای بلند دست بردار نبود. او گریه کرده می گفت:
- گناه از سگ های همسایه است. همسایه ها سگ های دیوانهء شان را به این طرف روان می کنند. پارسال، پیرارسال، هروقت دراین جا کار های همین طوری می شود.
وگفت:
- اگر سپر را به شهر ببریم خوب می شود!
سپررفته بود و قدر و قیمتش به زرمینه معلوم می شد. حالا چهار طرف باز و بی صاحب افتاده وبرای آمدن دزد و گرگ وشغال ها مساعد شده بود.سپر ضرورتی بود. او در زمان پاسداریش دو سگ دشتی، یک گرگ صحرایی ویک دزد محلی را دوانده بود. سگ ها راکه ازطینت مخصوصشان می شناخت تا پشت تپه یی بی زحمت گریزانده بود؛ گرگ نیز بعد از مقاومت کمی گریخته بود ودزد را با سر وروی خون آلود تعقیب کرده بود. دزد از قریه (پایین) آمده بود و در هنگام گریز مرغ تاج گلابی بختیار را از بغل انداخته و گریخته بود.اضافه بر این سگ دوی های روزانهء سپر بودکه هیچ کس در نظر نمی گرفت زیرا ممکن نیست یک سگ شیء مشکوکی را ببیند، پشتش ندود وپارس نکند.
سپر غیب شد و ترس به همه رو آورد. تصوری که بختیارآن را دقیق می انگاشت به شکست انجامید. زیرا سپر فردا صبح هم نیامد. یک نوع خشمی که هر کس به اشیای متعلق به خود ابرازمی کند در بختیاربه جوش آمد. فردا پیش از برآمدن آفتاب با چوب دستش درامتداد یک خشکرود، که جدا از دریا افتاده بود، راه افتاد. درز وشقها ولای پشته ها وکوت سنگچل ها وغارهایی که هر یک برای دزدان دهاتی نعمتی به حساب می رفت، همه را پالید. این کاررا خصوصاً از سر شوق آغاز کرد. بعد از آن به طرف نیزار هایی رفت که ممکن نبود آن جا را هر آدم هوشیاری نپالد. بختیار در امتداد خشکرود آن قدر پیش رفت که دردوباره برگشتن دچارذله گی وعذاب شد. جایی رسید که خود را قناعت داد که فی الواقع سپر این جا رسیده باشد نباید هم دوباره برگردد. اوسه سگ قریهء مجاور را با سپرعوضی گرفت وبه طرف شان رفت، اما او را نیافت. در راه دو مرد که مشوره های همگونی داشتند برایش گفتند:
- باید پیدایش کنی. اگر کسی را بگزد از گریبانت می گیرند.
این گپ ها توهم بختیار را تشدید کرد. ترسی که ضرورت ایجاب آن نمی رفت دربختیار چنگ انداخت. ناچار به خیمه برگشت. غرق در صد گونه اندیشه بود. رو به دریا نشست وفکر کرد یک دنیا رمزو اسرار در بستر دریا جاریست. این هنگامی بود که شام پخته می شد و او تازه به یاد آورد که سگ هار جن هم دارد. بختیار نمی دانست که سگ هار موجود مستقلی است. او فکر می کرد به خاطری که سپر غیابت و عصیان کرده از اربابان خود خجل است.
فردا در هوایی که باد گرم داشت رمه را تنها پیش انداخت. رمه نظم و ترتیبی نداشت و بی سپر به دیدن نمی ارزید. دراین وقت ازقریهء «پایین» خبررسید که باید سپررا بکشند زیرا اواز اول دیوانه بوده و سگ حاکم قریه را گزیده و به مرض آغشته است. به همین خاطر بختیار بازبا ترس به امتداد خشکرود راه افتاد.در نیمه راه یک بچهء خلی پیش آمد و گفت که او سپررا دیروز نزدیک کوه دیده است.بختیار با شور و وجدی که هرلحظه در درونش می جوشید و سرد می شد باز همه جا را پالید. تا قریهء «پایین» رفت ولی سپر را نیافت. دیگر برای او همین قدرراضی کننده بود که احوال مرگ سپررا بشنود. شب ها به صدای منظم پارس سگ ها دقیق می شد، صبح به رد صدا می رفت واما سپر تنها شب ها دل و جرأت می یافت که از نزدیک خیمه ها بگذرد.
صبح یک روز که هوا ازنم و بخار پر بود بختیار سپررا دید که از میان خیمه ها رد شد وبه امتداد نیزار دوید. طرز دویدن نا قابلی داشت. زبانش آویخته بود وباخودغرمی زد. سپرلاغر به نظر می رسید ومعلوم می شد که گرسنه گی و تشنه گی زیادی را گذشتانده است. بختیار خواست دنبالش کند، اما صرف به صدا زدن اکتفا کرد:
- سپر، سپر این جا بیا... هو ووی !
اما سپرنیامد. او دیگر سگ رمهء بختیار شده نمی توانست. بعد از آن بختیار کشفی کرد که مجبور بود به آن متیقن باشد اما نمی دانست که چی کند؟ در یک عصر متوجه شد که سپر زیر سنگی که بختیار وبابا آن را با بیل کنده بودند افتاده است. البته پناهگاه سپر جای امنی بود واز خیمه و دریا دور بود. بختیار موفق شده بود که سپر را غافلگیرنماید. فکر می شد که سپر درآن روزاز سایهء سرش که حالا چیز بیگانه و سوایی به نظر می رسید وحشت می کرد. هر دو پا و دستش از حرکت افتاده بودند. خرخر ملایمی از گلوی تنگش برمی خاست. دردی که لایق هرموجود نزدیک به مرگ است درچشمانش سو می زد. همین که بختیار را دید احساسات نا مرتبی در وجودش جوشید. کمی به وجد افتاد. خواست برخیزد. خود را کش داد، اما پاهایش شل و کرخ افتاد زیر شکمش. آخرین نگاه هایی را که از چشمانش فاصله می گرفت به پاهای بختیار افگند. صدای بی مزه وفرتوتی از گلو کشید. گویا متیقن بود که این صدا خوش صاحبش خواهد آمد.
بختیار ازفاصلهء نه چندان دور به رویش خم شد. دماغ سپر سنگ خورده و شکسته بود. خلم بی رنگی روی کوفته گی زخم خون آلودش جاری شده بود. سپرآهسته سرش را روی خاک گذاشت. دردش را یله کرد و خود را به طرف بختیار کشید. اما نتوانست که از حفره برآید. اشک نازکی در چشمش نشست. لرزشی در عضلاتش دوید. خود راکش کرد، غلت خورد وبه زمین چنگ زد. آجیدهء دندان هایش راکه نشان داد دوباره به رو افتاد ومثل دزدی که در محضر قاضی بلرزد تکان خورد.
بختیار آه کشید و گفت:
- چقدرلاغر شده!
مرد رهگذری که از قریه (پایین) می آمد ازپشت صدا زد:
- منتظر چی هستی، بکشش!
بختیار نخست به فکرعمیقی فرو رفت وبعد به پسرش چیزی گفت. بچه دوید به طرف چادر ها و با بیلی برگشت. سپر کله اش را بلند کرد. بختیار بیل را به دست گرفت. سپر با نگاه های که به جای خاصی دقیق نمی شد به اطراف نگریست. بختیار دستهء بیل رادر مشت هایش فشرد. بعد آن را بلند کرد و تا پاشنهء پایش برگرداند. سپر که از ناباوری پر بود میان جسم تهی خود لقید. هق هق کرده ودر چشم هایش افکار نگفتنی که به یک تبسم مانند بود جوش زد. خود را بلند کرد، اما افتاد. تیغهء بیل میان دو گوشش فرود آمد. سپرخورد وخاکشیر شد و دردش مثل پاغنده های برف از وجودش پراگنده شد. بعد تابی خورد و خواست خود را باور کند. ناگهان اندامش شل شد و به پهلو افتاد. در چشمانش نگاه خواهشمندی سرگردان مانده بود؛ مثل این که می گفت : « یکی دیگر، یکی دیگر» بختیار ضربهء دیگری وارد نکرد. از سرحفره برگشت. نگاهش را که مبین صد نوع اندیشه و احساس بود به مگس هایی انداخت که ممکن بود مدت زیادی درعزای سپربمانند. خون کمرنگی به حفره سرید.
زرمینه و بابا که تازه خبرشده بودند از خیمه برآمدند. زرمینه صدا زد:
- چرا؟
بابا در حالی که مشتهء چوب دستش را محکم چسبیده بود به طرف یک رهگذر که به طرف قریهء «پایین» می رفت و خبر کشته شدن سپر را می برد می دید.
چند روز بعد بختیار بند های خیمه را از میخ گرفت. چارپایه ها، اثاثه و خروس ها را روی شترانی که دهان شان کف کرده بود گذاشت. قافله راه افتاد. روز تنگی بود. خرها که تازه بوی باروافسار سفردرازی به دماغشان خورده بود از روی غریزهء نامعلومی به طرف شتر های دولا نشسته می نگریستند؛ بزو گوسپندان که دو موجود صلح دوست بودند رمهء مشترک شان را حفظ کرده بودند؛ گاو های شیری که عقلشان نمی رسید از یک خر نوجوان راه شان را کج کنند همان طور راست میان گودال پرشیبی درآمدند؛ اطفالی که آب بینی شان راحس نمی کردند از این که می رفتند سرد سیر شاد وراضی بودند. تنها سپر میان ایشان نبود و آن مرغ تاج گلابی که دزدیده اش بودند. سپر مثل سطر افتادهء یک متن، جدا از دیگران در آن بالاچنگ و لاش افتاده بود. لبخند محو واندوهناک مادرش را به چهره داشت. هیچ کس یادی از او نکرد وبختیار نیز که پیشاپیش زرمینه می رفت خجل بود از این که مردمان قریهء «پایین» ازاوخاطرهء بدی دارند. دراین حال تنها یک بز پاچه سفید برای چند لحظه ایستاد. رخش رابه طرف حفرهء سپر گرفت و هوای آمیخته با یأسی را که ازآن طرف می آمد با همدردی به دماغ کشید، اما ناگهان بد اخلاق شد. لنگش را هوا کرد؛ چیزی ازش شر زد و بعد از آن خار های سبز را بو کشیده دنبال رمه راه افتاد.
پایان
2000
