تصورات شب های بلند
یک
دیگر کسی باور نمی کند که آن گوریل نیمه وحشیی که شبانه به اتاقم می آمد و می خو ا ست مرا بکشد واقعا" وجود داشته بوده باشد. می دانم این را هم نمی پذیرند که « او» مسبب مرگ شوهر عمه ام و آن حادثهء دلخراشی که برای باغبان ما اتفاق افتاد ، بوده است. در این خصوص کسانی هستند که نیمی از حرف هایم را می شنوند و می پذیرند و کسانی هم چنان گوش می دهند ، گو این که دیوانه یی بیش نیستم. یعنی که من دچار وهم مخصوص تنهایی شده بودم و اصلا" چنان چیزی وجود نداشته است . اما من هنوز از صحت نظرام بر نگشته ام، و لو که همه مرا آدم خیالاتی و دیوانه یی بینگارند. البته در زندگی اسراری است که گاهی به آدم نزدیک می شود و ممکن است که اثراتش به یک خواب سر پایی شباهت داشته باشد؛ ممکن است آن ها را در قاب و چارچوب های پندار ، وسواس، وهم ، خیال و رؤیا فرض کرد، اما کار من با این مسایل فرق داشت. من دچار اندیشه های واهی نشده بودم و نه مسألهء وسوسه ، خیال و جبر تصورات در میان بود. من همه چیز را به وضاحت حس می کردم. مدت ها بود که موجود عجیب و شریری دنبالم افتاده بود و خود را نشانم نمی داد. بار ها حس کرده بودم که آن موجود مخوف ، شب هنگام مخفیانه به اتاقم می درآمد ، وقتی که خواب می بودم به روی بسترم خم می شد و دست های زمختش را روی صورتم می کشید . همیشه احساس می کردم که موجود هول انگیز و مرموزی با دست و بال گشاده در دهلیز و اتاقم راه می رود. چوکی ها و اشیاء را از جا بیجا می کند و اسباب سبک وزن را دور پرتاب می کند. یک بار در حالی که نیمه بیدار بودم احساس کردم موجود انسان نمایی خود را به دیوار می زند و موج صدای بم وخفه یی به هوا می پراکند. بعد از آن صدای قدم های بی ترتیب و کشیده شدن گام هایی را که غیرانسانی بودند در آشپزخانه ام شنیدم؛ باز صدای افتادن یک قوطی حلبی که محتوای درون آن با شدت پاشیده شد به گوشم رسید، حادثاتی که در نظر همه مربوط به وهم و گمان ناشیانهء یک فرد خیالاتی می شود و یا هم کار یک گربهء شوخ و نا آرام پنداشته می شود. چند باری هم دستگیرهء دروازه ام تاب خورده و صدا هایی که به قهقههء تب دار یک آدم در حال هذیان شبیه بود به گوشم رسیده بود. با تحمل و گذشتی که داشتم نمی پذیرفتم که صدای پنجال و یا پا ساییدن آن موجود ناشناخته را به تختهء دروازه و ارسی می شنوم، همیشه صدای قدم زدن و غرغر وحشیانهء « او» که بیشتر به یک رجز خوانی شبیه بود از کوچهءمان به گوش می رسید. حتی باغبان ما نیز آن صدا ها را می شنید ، اما به خاطری که مرا بیشتر نترساند تصدیقش نمی کرد. حالا کجایش شامل هذیان و پندار و خلسه می شود ، حالا چرا باید خیالاتی باشم؟ من بار ها در کتاب ها و مجله ها راجع به موجودات نامریی که به کار های عجیبی دست می زدند چیزهایی خوانده بودم . یک مجلهء امریکایی که زیاد تر تحقیقاتش روی احضار ارواح و صورت مجلس با آن ها بود نظری داشت مبنی بر این که موجودات نامریی وعجیبی که زنده هستند و هر لحظه می توانند به شکلی در آیند در طبیعت وجود دارد . در جای دیگری خوانده بودم که موجوداتی که با ارواح فرق دارند در طبیعت موجود اند که افرادی را آزار هم داده اند. می شود این حرف ها را ساختهء تخیل بشر دانست ، اما کار من نه با این مسایل بلکه با جانور گریز پا و موذیی افتاده بود که موفق نمی شدم ببینمش؛ گوریل بی پیری که شبانه به اتاقم می درآمد و می خواست مرا خفه کند.
در آن هنگام من تنها زندگی می کردم . اگر چه باغبان خانهء ما با من بود، اما با او کاری نداشتم، همان طوری که او با من . وی هرگز حرف هایم را در این خصوص باور نمی کرد . تنها در لحظاتی که نزدیک بود در نبرد من و آن گوریل بمیرد، شاید باور کرد. هم او بود که مرااز آن منظومهء وحشتناک کشید و نزد خانواده ام فرستاد. دیری است که از او خبری ندارم ، حتی نمی دانم که کارش با آن گوریل به کجا رسیده است؟
