گواین که همه چیز به صورت اصلیش از همان شب هایی آغاز شد که من در اتاقم نبودم و تحت توقیف چهار مرد تفنگدار نظامی بودم. اما به خیر گذشت. چهار روز بعد رهایم کردند . نا وقت شب خانه برگشتم. دیدم دروازهء دهلیز چنان باز مانده که فکر می شد تمام روح خانه از دهانش بر آمده است. آن شب یکتا چراغ دهلیز خاموش بود و من که هراس داشتم با چیزی بر بخورم، کورمال کورمال دروازهءاتاقم را پیدا کردم. درست در همان لحظه بود که دانستم چیزی یا کسی در صدد ترسانیدن من است. تا دروازه که رفتم چند جال عنکبوت به صورتم چسپید. ترسیدم و فکر کردم موجود عجیب الخلقه یی درون اتاقم کمین کرده است. همین که کلید را چرخاندم در خودش به طرفم باز شد. بوی اتاق مثل باد به دماغم خورد . اتاقم سرد و پر به نظر می رسید و بوی خاک و غذای شب مانده می داد. به نظرم رسید که همهء اتاق از مه و دود پر است. یک نوع وهم و اضطرابی که در شب دوم خانهء دزد زده به آدم دست می دهد در وجودم پدید آمد. از همان لحظه ترسی پیش رویم دهن باز کرد که در طول راه و در موقع بازگشتم نطفه بسته بود. از داخل شدن به اتاقم ترسیدم. لحظه یی پهلوی چوکات در ایستادم؛ مثل این که برای کسی راه باز می کردم. فکر کردم اتاقم ازم دور می رود ، اما این بد بدتری هم در قبال داشت. به صورت محض و سر گیچه آوری تاریکی بود. خواستم با چشم اشیایی که کمکم می کردند راهم را بیابم، پیدا کنم. اما فایده یی نکرد. با خود گفتم که در تاریکی مطلق چشم آدم چه بسته باشد چه باز تفاوتی ندارد. در همان لحظه دانستم که آدم فرق کرده و خصوصا" به ساده گی آدم چشم بسته یی شده ام. تاریکی بود و لا اقل آن قوطی گوگردی که همیشه در دسترسم بود ازم گریخته بود. این وضع تأثیر نامطلوبی در من به جا گذاشت. چیزی را نمی دیدم ، لذا هیچ میسر نبود که جزئیات و اثاثهء اتاقم را تشخیص کنم. با خود ساختم ، اگر اقدامی برای روشن کردن اتاقم نکنم باید تا صبح همین طور بایستم و آن هم با چی رنگی! خشک و بی ترتیب ایستاده بودم . یک باره با شتاب ( شتابی که هیچ در کار نبود) به درون اتاقم راه افتادم. البته پیش از این که از آن جا خارج شوم همه چیز را به یاد داشتم. می دانستم چی در کجا قرار دارد. اما حالا خل شده بودم. با راه افتادنم چند تکه اسبابی که روی میزم قرار داشتند با من تصادف نموده سرنگون شدند. دانستم که یکیش گلدان سفالینی بود که با افتادن باید بشکند. خشک برجا ایستادم . صدای بمی که گویی به تخته ء چدن بزنند و یا به صراحیی که دهانش به قیف گوشم باشد در اتاقم دوران داشت. تازگی چندین بارهء این حالات مرا به وحشت تازه یی انداخت. خواستم با دست بسترم را بپالم ، اما در نیمه راه دچار بی تصمیمی محضی شدم؛ مثل این که در میان دره یی در جهنم در مانده بودم . متردد و هراس آلود گام هایم را در زانوانم قورت دادم. خیال کردم بسترم ازم می گریزد و مرا مسخره می کند. در میان اتاقم که کمی بزرگ بود ویلان و سرگردان بودم. اصلا" آن جا مثل لحد سیاه و سرد بود . البته روز ها و ماه ها بود که همین طور می شدم. تا که به اتاقم می رسیدم هراس مرا در خود می پیچید ، اما این بار آن جا با تمام لوازمش وضع تهدید آمیزی به من گرفته بود.
در این حال صدای پایی از دهلیز به گوشم خورد. فکر کردم باز کسی در تعقیبم است. عرق کردم. برای من در آن تاریکی ممکن نبود که کسی را بشناسم . گفتم ، شاید فردی که باز می در آید آدمی یک پارچه نظامی باشد ، یا کلاه گرد نمدی به سر گذاشته باشد ویا هم دستار بزرگی بسته باشد. اما ترس من بی موجب نبود. چنان در اضطراب بودم که فکر می کردم بمبی در دست دارم و می خواهم در پیش چشم همه میان مردم بیگناهی پرتابش کنم . در یک لحظه عروقم بسته شدند . دیدم که مردی میان درگاه ایستاد. بعد مرا به نام خواند. اوه، باغبان بود، همسایه ء همدهلیزی من! از صدا شناختمش. گوگرد زد و پرسید:
- رهایت کردند؟
گفتم:
- ها.
و تقاضا کردم که کمکم کند تا دکمهء برق را که بالای بسترم بود بیابم. او بی زحمت دستش را دراز کرد و سویچ را زد. برق کم رمقی اتاقم را روشن کرد . رفته بودم زیر زنخ گیتاری که بر یک دیوار رو به مغرب بند بود. خنده ام گرفت. گیتار را دست زدم. آوازی از تار هایش بر خاست. من تنها به خاطر این که با مردم امریکای لاتین شبیه باشم آن را سه سال پیش خریده بودم. همان طوری که ترسم را می زدودم به طرف باغبان رفتم. او به طرفم می نگریست ؛ مثل این که باورم نمی کرد و یا این که دچار اشتباه باصره شده بود. او دیده بود که با چه ساده گیی مرا در موتر سربازی انداخته بودند؛ مثل یک حیوان ذبح شدهء مسلخ . هنوز نقش بوت های شان روی قالین افتاده بود.
باغبان پرسید:
- چه گپی بود؟
بر لب تخت خوابم نشسته ، گفتم:
- یک اشتباه! گفتند که در اخبار مقاله یی نوشته ام که در آن حکومت را به خاطر قطع و صدور مخفیانهء درختان جنگلات انتقاد کرده ام.
- و باز چی شد؟
برخاستم و گلدان را که نشکسته بود برداشتم. کتابچهء یادداشتم نیز بر زمین افتاده بود. دیدم گل های مصنوعی نیز بر زمین ریخته اند. همان طوری که آن ها را سر جای شان می گذاشتم ، گفتم:
- خوب ، آن مقا له را من نوشته بودم. اما خوبیش در این بود که با نام مستعار نوشته بودم.
باغبان گفت:
- ترا زدند؟
گفتم :
- نه . آن ها دندان هایم را پیش از این مسأله شمرده بودند، اما رهایم کردند. شکنجه نیز نشدم – این حرف ها را به دروغ گفتم، به خاطر این که باغبان را از تردید بیرون کنم- بالاخره گفتند که دیوانه ام و دیگر برای آدم های خیالاتی و احمقی مثل من در زندان ها جای اضافی ندارند ، زیرا من برای شان مکرر قصهء شاخ کشیدنم را می کردم.
باغبان عرقچینش را بر داشت و سر بی مویش را دست کشیده ندا بر آورد:
- اوه!
صد البته که او حق داشت از این حرف هایم ناراضی باشد. زیرا قصهء شاخ در آوردنم مثل دیدن فلم مزخرفی برایش شده بود که دو صد بار به زور دیده باشد، اما من تا که خودم را باور داشتم آن حادثه فراموشم نمی شد. روز های آغاز ماه ثور بود که یک روز چاشتگاه پیش آیینه دیده بودم دو شاخ کوچک از دو گوشهء کله ام در حال برآمدن هستند. هر لحظه شاهد تغییر آن بودم. در آغاز شاخ ها که نوده و تازه بودند به نک تیز یک سنگ می مانستند، پس از آن به وضوح دیده بودم که می خواهند از لای موهایم سر برآورند. از شرم مو هایم را نپیراسته بودم. فکر می کردم بعد از این که یک حیوان کامل ( فرضا" گاوی می شدم) آن وقت همه شادی کرده برایم تبریک می گفتند. بعد هم ضمن یک محفل شأنداری ذبحم می کردند. سر گرمی خوبی برای شان می شدم و زمانی که گوشتم را می خوردند ازم تعریف می کردند. باغبان در آن زمان هم نا باورانه گفته بود:
- اوه ، درست مثل آن افسانه!
و افسانهءشهزاده یی را برایم گفته بود که شاخ کشیده بود. اما من می گفتم کار شاخ در آوردن من با آن شهزاده فرق دارد.
باغبان گفت:
- نان خورده ای؟
گفتم :
- نه، چیزی نمی خورم.
زبانم بار داشت و جز گیلاسی چای سبز به چیزی میل نداشتم.
باغبان رفت و همان گونه که در فکر چیزی بود دوباره بر گشت و به تنهایی ام اشاره کرد:
- حالا چی می کنی ، پیش خانواده ات می روی؟
که گفت ، جوابش دادم:
- نه ، همین جا می مانم.
پاسخ که دادم دوباره در جایم نشستم. باغبان گفت که حالا دانشگاه ها بسته است و تا ختم جنگ نمی توانم تحصیل کنم. برایش فهماندم که نمی توانم نزد خانواده ام که در ایران مهاجر اند بروم و دو دیگر این که معضلهء مهم ندادن ویزا وبه تعلیق در آمدن قانون مهاجرت در آن کشور است.
باغبان مثل این که با یک قاموس مکمل اما نامرتبی رو به رو باشد به سویم دید . نگاهش را در فضا گرداند. گفت:
- آیا می فهمی که هالند برای مهاجرینی که در خطر باشند پناهندگی می دهد؟
گفتم :
- شنیده ام ، کافیست.
دیدم که او رفت . با رفتنش احساس آرامش کردم. اما آرامشم با دیدن تنهء پشم آلود ی که در آشپز خانه ام به نظر رسید محو شد. فکر کردم که کسی در آن جا مخفیست و می خواهد مرا بترساند. باز گفتم که شاید اشتباه نظر باشد. برای انصراف از افکار آزار دهنده بر خاستم و به یک یک اشیای اتاقم نظرانداختم و به خاطر این که باور شان کنم آن ها را با دست لمس می کردم. همان طور سر جای شان بودند. چوکی های مستعمل پوش مخملی ، الماری لباس که بوی چوب ارچه می داد ، میزی که هم برای غذا خوری و هم تحریر از آن استفاده می کردم، کتاب هایم ، جنتری روی دیوار که مربوط شرکت هوا نوردی آریانا بود؛ یک عکس رمانتیک روی دیوار که از مجلهء فیگارو کنده بودم و بالا تر از آن یک عکس کتابی فردوسی ، همه سر جای شان بودند. تنها کتاب ها ، اوراق داخل جعبه ء میز و کاغذ های دستنویسم هر طرف ریخته بودند. چند شماره روزنامهء داخلی و خارجی نیز روی میزم افتاده بودند. روز نامه های خارجی مال دو و سه ماه قبل بودند و روزنامه های داخلی تاریخ شان تا چند روز قبل می رسید. چند تا تیتر درشت آن ها را با چشم خواندم : « نظری به آواره گان افغان ، جنگ در کوسوؤ ، راز های تازه در بارهء قتل جان اف کندی، مذاکرات ناکام... بمباردمان شدید کابل ، فرار یک گوریل از باغ وحش شهر....» همه چیز سر جای خود بود ، حتی آن سگرت خاموشی را که بوی تندی می داد نیز بر لب سگرت دانی دیدم و باز رمان « فونتامارا» از « انینا تسیو سیلونه» . آه! حالا متوجه شدم که چرا قوطی گوگرد را نیافته بودم. وقتی آن مرد ها مرا می بردند با تعجیل آن را میان صفحات کتاب نشانی گذاشته بودم. شاید امیدی داشتم که بر می گردم ؛ مثل این که از سر نوشت خود خبر داشتم. عکس فردوسی را دیدم که در وقت تفتیش و ازدحام کج شده بود. رفتم و آن را راست کردم. فکر کردم که چقدر او قدرتمندبوده! گفتم، کاش من فردوسی می بودم. قدم زده دوباره به حرف های باغبان اندیشیدم. در واقع با او بد رفتاری کرده بودم. البته گناه او این بود که شیر فهمم کند که بروم پناهنده شوم ، که بروم و آینده ام را در سر زمین بهتری پی ریزی کنم. بدبختی من این بود که امیدی به آینده نداشتم. تنها چیزی که می توانستم با آن سرگرم باشم ، گذشته ام بود. از بد نصیبی می دیدم که زیادی گذشته هایم را فراموش کرده ام و آن دیگرش نیز در میان چرخ های حوادث گره دار ، زمخت و بی ترتیبی خفه شده و رویش را خاکستری از ابهام گرفته است.
نشستم و سرم را میان دست هایم گرفتم . فکر کردم ، به بسیار ساده گی خدا همه روز ها را یکسان آفریده است. به حالت بر انگیخته یی دوباره به اشیاء نگریستم . در همین لحظه چشمم به یک عکس خودم افتاد که رو به رویم ، پهلوی گیتارآویخته بود . نمی دانم چرا آخر ازهمه توجهم را جلب کرد. کاش به طرفش نمی دیدم ، زیرا همین نگاه برای آغازیک بدبختی تازه کافی بود.عکس در قاب سادهء چوبی قرار داشت و به نظر می رسید که مثل گذشته ها راست نیست و گویا می کوشید چشمم به چشمش نیفتد. کمی هم سرش به شانهء چپ افتاده بود. عکس نه زیبا ، بلکه حقیقی تر از خودم بود. باز جای دارد که بگویم زیبا بود. چند بار کوشیده بودم آن را از روی دیوار بگیرم وعکس نوی را به جایش بند کنم ، اما نمی شد. عکس نیم تنه یی بود که سال ها قبل ، آن زمانی که حافظه ام نیرومند بود گرفته بودم. مثل هرچیز زمانی نو و پر رنگ بود، اما حالا در کاغذش چین و شکن هایی پدید آمده بود که مرا مسن وعبوس نشان می داد. به هر حال، نمی توانستم در موردش قضاوت درستی بکنم، اما باغبان می گفت که همه اش موفقیت عکاس هم نیست ، بلکه از زیبایی خودم است. او برای زیبایی ارادت خاصی داشت. گاهی ارادت او مبدل به یک نوع چاپلوسی و خوشامد گویی می شد.البته من می دانستم که بدک نیستم و چشمانم در عکس زیباستند و شاید به همین خاطرگاهی برای لحظات متمادی نارسیس وار سویش می نگریستم.
هنگامی که به طرف عکس رفتم ، ناگهان وحشت غریبی مرا فرا گرفت. یک باره آن قدر نزدیک رفتم که فکرمی شد با پیشانیم آن را می نگرم . چیزی که می دیدم باورم نمی شد . اندوه منکوب کننده و دلهرهء ناگهانی مثل کرم به جانم افتاد .خواستم چشم هایم دروغ بگویند ، خواستم باور نکنم . اما نه ، حقیقت داشت. شیشه ء قاب شکسته بود و یک حصهء طرف چپ عکسم خراشیده شده بود. درست مثل این که با پنجال حیوانی کشیده شده باشد . عرق سردی به جانم نشست . این یادگار (تاریخی) عبث شده بود . حالا عکس ناقص شده بود. دستم را آهسته روی آن کشیدم . از یک حصهء دست چپ تا نیم سینه و سراسر قلبم با خط منکسری خراش برداشته بود . فکر می شد سگ بزرگ و یا پلنگ گرسنه یی کوشیده بود آن را لقمه بکند و یا چنگ بزند . احساس آبداری در وجودم جاری شد.البته من می توانستم تحقیقاتم را در مورد کسی که چنین نابه کاریی در حق عکسم کرده بود آغاز کنم . گفتم : چه حق دارند که در نبود من به اتاقم در آیند. از شدت تأ ثرات مختلف می لرزیدم .رفتم که باغبان را صدا کنم .می گفتم : شاید کار او باشد . یک سیب را نیز از میوه دانی برداشته و زهرو زقومش کرده است .فشار ناگهانی و موافق به میلی مرا وادار می کرد که بروم و به روی باغبان سیلی بزنم . چند دشنامی که در زمان سربازیم یاد گرفته بودم با صدای بلند از دهان پراندم . اما دیدم که خلاف تصورم سیب ها سر جای شان استند . نمی دانستم که شکل ظاهری میوه دانی تغییر نکرده است . دوباره سرجایم نشستم و شروع به لرزیدن کردم . هنوز ساعتی به نیمهء شب مانده بود . بر تند باد خشم نشسته بودم. فکر کردم باغبان استعداد عجیبی به بخشیده شدن دارد ویا این که خیلی مستعد است که خود را به کوچهء حسن چپ بزند. او مرد چهل ساله یی بود که در انتهای دهلیز با یک زن و یک بچهء ریقو و شب مانده زنده گی می کرد . البته زن و فرزند اواگر کاملآ میدان شغالی هم می بود جرأْت نداشتند به اتاقم درآیند ، زیرا من به آن ها احتیاجی نداشتم و کارهایم را خودم انجام می دادم . در همین لحظه یی که در مورد باغبان فکر می کردم ، دیدم که او با پتنوسی در آمد ، آش آورده بود و به گمانم بازنش در مورد من حرف زده بود . کشال و بی میل آمد. او همیشه بانوعی دلسوزی آمیخته با احترام با من بر خورد می کرد ، اما من از حس ترحم او تبرا بودم . شاید او می دانست که خصوصیات یک آدم عزب چیست . برای همین منظور باتأنی پرسید :
- چی گپ شده ؟
گفتم که کسی شیشه ء قاب را شکستانده و عکسم را خراشیده است و من به او مظنون استم.
او با همان ساده گی گفت :
- بعد از رفتن تو کسی به این جا نیامده ، حتی من !
قوت و منطقی که در کله ام بود دفعتآ از کار افتاد . به عکسم نگریستم و دوباره داغ و جدی شدم . به آشوب نفس گیری دچار شده بودم . گفتم :
- پس کار کیست؟
و جای عیبی آن را با سبابه نشانش دادم .
او همان طور با آرامش گفت :
- نمی فهمم .
به عکس نگریست و از شدت اندوه صورتش چین خورد .
فکر کردم که همان قدر که من لجوج هستم شاید او احمق باشد . اما او مثل افسانه ء میت خوش عاقبتی که در گور با اکراه جام شیطان را پس می زند ظن مرا در موردش رد می کرد .آخر سر دانستم که صابون افکار من در آب سخت او کف نمی کند . نمی دانستم که این حادثه کار کیست . ها، یادم آمد که بگویم! پیر مردی نیز به خانه ام رفت و آمد داشت .او آدم خوبی بود که انتظاراین نوع موذی گری ازش نمی رفت . او ماهی یک بار می آمد و سپوس و لباس کهنه و قوطی های خالی را می برد . او قرار بود در همین هفته می آمد .
باغبان گفت :
- شاید قهر باشی ، اما من چیزی نمی فهمم . بعضی وقت ها چیزی را که یکی می فهمد دیگری نمی فهمد.اما من فکر می کنم که به کار یک انسان نمی ماند .
ابروانش را که دراز و مستقیم بودند و به دو سطر کامل یک صفحهء رمان شباهت داشتند تا و بالا می کرد.می خواست دلیل تراشی کند و در بست حرف بزند که ساکتش کردم . کاسهء آش را روی میز گذاشت و پر از اندیشه خارج شد . کار او نبود ؟ او دست بالایی داشت و ممکن نبود این گونه موذیانه عمل کند . مشوش و سر گردان طول اتاق را قدم زدم و زیر بار عواطف سنگین و تند خم و راست می شدم . با این حرف های باغبان بر تخیلم زور دادم تا موجودی را که به اتاقم در آمده باشد در نظرم مجسم کنم . بعد سگرتی میان لبانم گذاشتم . هنگامی که می خواستم آتشش بزنم متوجه شدم که روشن نمی شود ؛ مثل این که شیطان به اندامش در آمده بود . اما نه ، اشتباه از خودم بود ، زیرا سعی داشتم فلتر سگرتی را که سرش را به دهان گرفته بودم آتش بزنم . سگرت را روشن کردم . لوله های دودش را که بیخش به اندازهء نخ و سرش به بزرگی بند دست یک هیولای خیالی بود از دهانم کشیدم ، که ناگهان بوی نا آشنا و بی مانندی به دماغم خورد . به نظرم آمد که موجود جهنمی و تیره یی پهلوی الماری قد راست ایستاده است و نفس نفس می کشد . با یک قطار دندان های خورد و کلانش سویم می خندد و قیافه می گیرد . با حالت وحشی و پر هراسی دقیق شدم . اما دفعتا" زانو هایم تار شدند و به روی چوکی نشستم . سگرت کمک کرد که آن موجود عجیب میان سیاهی و پیچاپیچ غلیظ دود با همان سرعتی که وارد شده بود نا پدید شود؛ مثل این که سرش شبیه به سر یک گوریل بود . هر چه که بود ، به سرعت برق گم شد . برخاستم و همه جا را پالیدم . کسی نبود . دوباره نشستم . گویی در شب چلهء زمستان برهنه نشسته باشم آغاز کردم به لرزیدن . صدای چکاچک ساعت دیواری هراس انگیز و عجیب تربه گوش می رسید. برای دلداری خود گفتم :
- این هم یک اشتباه نظر !
خواستم به بسترم بروم و کارعکس را ،که چگونه باید دو باره ترمیمش کنم ، به فردا معطل کنم. اما در واقع جرأت نداشتم از جا برخیزم . تصور می کردم اگر از جا بجنبم کسی به رویم می افتد . حتی خود را تیرکردم این که موجودی عقبم ایستاده است و از ترس و نا هماهنگی اراده ام لذت می برد . انتظار داشتم لحظه یی نگذشته کسی دستش را روی شانه ام بگذارد و مرا در جا میخکوب کند . اما این طور نشد . گوشم را که بی مناسبت حساستر می شد متوجه صدای تق تق منفصل دروازه ء آشپز خانه نمودم که بر اثر خشک شدن لولا هایش به وجود می آمد . کسی دروازه را می بست و یا دروازه بسته می شد. . با تمام قوه به عقب نگریستم . دروازه در جاماند و من از این لحظه یی که موقع یافتم دوباره نیرویم را منسجم کنم کمی راحت شدم . دروازه همان طور باز بود و من چیزی ندیدم . با خود گفتم : این هم پندار و وهمی است . بر خاستم و در حالی که می کوشیدم ترسم را بزدایم به طرف بسترم رفتم . در کودکی وقتی دچار وهمی می شدم ، تنها وقتی که سرم را زیر لحاف می کردم ، آرام می شدم .
دیگر اندیشه در مورد موجود آزار دهنده و مدهشی که یک نظر دیده بودم در کله ام نقش بسته بود و لحظه یی رهایم نمی کرد . باهمهء آن دلایلی که وسوسه ء خیال تصورش کردم ، در دل متیقن بودم که چهره اش به گوریلی می ماند .
از ترس می لرزیدم . می گفتم ، بی گمان صاحب آن همه صدا ها و ترس پراگنی ها هم اوست ، گوریلی که از باغ وحش شهر گریخته است .
