سه
با زحمتی که به افت و خیر مانند بود خود را به بستر رساندم . هیچ تصور نمی کردم بسترم آن قدر بیگانه و خالی به نظر رسد . بسترم بوی سدر و کافور می داد ؛ چیز هایی که برای تابوت و شستشوی نعش مرد گان ازش کار می گیرند . شب را مثل این که به خنازیر دچار شده باشم در تب و تنگ نفس به سر بردم . تنها سرمای شبانهء ماه عقرب نبود که اذیتم می کرد ، تا صبح به اثر فشار تخیل اشیایی مضحک و ترسناک از پیش چشمم گذشت که یکیش هم آن موجودی نبود که به نظرم آمده بود ؛ مثلآ مرده گان کفن پوش ، لاشه های بی اعضاء و درحال تجزیه ، آدم های ماسک پوش و دیو های ژولیده مویی در نظرم می آمد . راستش هیچ یکیش برایم مرگ آور و دلهره انگیز تر از (او) نبود . در تمام آن حالات در فکرم بود که اگر چشمانم را ببندم موجود ناشناخته و عجیبی پا به اتاق خوابم می گذارد و با دست های بزرگش خفه ام می کند .
دم دم صبح بود که چشمانم به هم رفت و خوابی دیدم که به وحشتناکی دیدن یک قتل واقعی بود . خواب دیدم که من و پدرم در راه هموار و آبزده یی روانیم . پدرم عصا انداخته می رود و در مورد نصیحت سومش که برایم کرده گپ می زند . من به همیان زری که در کمرش آویخته می نگرم و به صدای پاهایش که به صدای بال کبوتران می ماند گوش می دهم ،که یک بار موجود ناشناخته و تیره یی از راه فرعی به ما حمله می کند . همیان پدرم را می کشد و بعد دشنه یی را تا آخر به قلب پدرم فرومی برد . پدرم به رو می افتد ....
بیدار که شدم برای چند لحظه عرق سردی برجانم نشست . مثل کودکان ترسیده بودم . حس می کردم که در وجودم دو صد مرض از پا درافگنی ریشه گرفته اند و هر لحظه به سرعت تکامل می کنند . هر چه کردم تعبیری برای خوابم نیافتم .ساعت شبنما پنج را نشان می داد . آفتاب نبرآمده بود و من در این مدت خود را با پاره های افکار نا متجانسی سرگرم کردم. به خاطر انحراف ذهن ، کودکیم را تا آن جا که میسر بود ، با آن ماجرا های خوب و بدی که زیاد به یاد کسی نمی ماند ، به خاطر آوردم . پس از آن کتابی را که پهلوی تخت خوابم بود و من نخوانده بودم باز کردم . داستان « آدمکشی های کوچهء مورگ » از« ادگارآلن پو» نظرم را جلب کرد . نخست دل و نا دل به خواندن آن پرداختم . دیدم داستان خوبی است. قصهء قتل مدهش دختری توسط یک میمون وحشی بود . این میمون عقده مند و فراری به خانهء دختری در آمده و سرش را از تن جدا نموده بود و بعد او را در سوراخ بخاری دیواری خلانده بود . پی بردن به رمز این قتل ترسناک که کسی نمی دانست کار یک میمون باشد موضوع داستان را تشکیل می داد . وقتی داستان را ختم کردم وسوسه و ترسی که توقعش نمی رفت در من جوانه زد . فکر کردم حیوان مشابهی به دنبالم افتاده است و می خواهد مرا به وضع فجیعی بکشد . بی سبب نبود که تنهء پشمالودی را در آشپزخانه ام دیده بودم. این داستان وضع نا مطلوبی برایم ایجاد کرد . قبل از این نیز در مجلات خوانده بودم که گوریل هایی درایتالیا از باغ وحش گریخته و به کار های تخریبکارانه دست یازیده بودند. متوجه شدم که در وقت بی مواظبتی از باغ وحش شهر در طول جنگ ها چندین حیوان تلف شده ویا گریخته اند .
چند لحظه که گذشت از جا بر خاسته نزدیک پنجره رفتم . پرده را کشیدم . یک شاخهء نازک درخت به شیشه چسپیده بود ؛ مثل این که از سردی هوا پناه می خواست . آن طرف ، زیر دیوار خانهء مان مردی به روی خاکستر و کثافات نشسته و استفراغ می کرد . طبیعت نظر اندازم سرد بود . آن باغ های دور پاییزی ، آن کوه سیاه و سنگین، آن تپه های گرد و خواب آلود که همه اش برای شاعران لذت بخشند ، به خواب تبداری فرو رفته بودند. پسانتر ها چند مرد کار ، تازه در پناه دیوار ها نشستند . کاپوس ها بی معنی شان را هر طرف می گردانیدند و منتظر مشتری بودند . پر ازبی اراده گی و تصمیم به آشپزخانه راه افتادم . سر رشتهء بدبختی و هراس دیگری در آن بر گشتم وجود داشت . دیگر خواستم به جای اعتراض ، باغبان را به کمک بخواهم زیرا تمام آن نشانه ها که برای یک پولیس جنایی عزیز و مهم است روبه رویم رایگان افتاده بود. دو جای پا ، که آغاز و ترتیبی نداشت ، روی فرش اتاقم افتاده بود . بی تردید این جای پا ها گذاشتهء آن گوریل مخوف ( خوب است او را جانور بنامم ) بود. ناگهان مثل صاعقه زده ها بر جا خشک شدم . با این کشف تازه متیقن شدم که جانور بسیار آگاهانه و پر مقصد این جا آمده است و تا جایی که لازم طبیعت هر موجود بد قیافه و مدهش است بدون ضرر رساندن و نابود کردنم چیزی دیگری نمی خواهد . نیامده بود که همراهم شوخی کند ؛ که ساعتش را تیر کند؛ که آزارم بدهد. ترس از فرق سر به کف پاهایم ریخت . بدیش این بود که جای پا ها غیر قابل شناخت و بسیار اسرار آمیز بودند. نه به چنگال سگ یا عقاب ، نه به سم گاو و کرگدن ، به هیچ چیزی شباهت نداشتند . پایم را روی یکیش گذاشتم ، دو برابر بزرگتر از پایم بود ، گفتم : به پای یک آدم نیز شباهت ندارد . بویی مثل بوی نفتالین ازش بر می خاست . دوباره همه اسباب و اثاث البیتم را وارسی کردم . همه چیز ها سر جایشان بودند . که بر گشتم دیدم روی قالینم خراش مستقیمی تا جای پا افتاده است. باقیش غیر قابل درک بود . به هر ترتیب ، این کشف پیش از این که مبهوتم سازد اثر بخش بود، به دلیل این که حالا می توانستم ترتیب اثری به کار ها و مقابله با آن جانور بدهم و سر کلافه را بیابم. به حالت عصبی هر طرف می پریدم . یکتای دیگر آن را نزدیک تختخوابم یافتم. دیگر باغبان بی موجب نگفته بود که خراش عکسم کار یک انسان نیست . بی گمان ، او درک دقیق و سریعی داشت. من چندین بار از آمدن شبانه و آوازهای خرخر مانند و دندان ساییدن ها و آن صدای مخرب و کشداری که شبهنگام در حویلی و دهلیز و یا کوچه به گوشم خورده بود به باغبان گفته بودم. او شانه هایش را تکان داده گفته بود :
- ممکن است چیزی و یا کسی باشد ، اما فکر می کنم که هنوز با ما کاری ندارد.
و با این حرف ها یقین کرده بودم که آن همه اتفاقات، صدا ها و ملاحظاتم ناشی از ضعف ممتد اعصاب نیست.
تا که آفتاب بر آمد و باغبان به اتاقم داخل شد در وهم و هیجان غرق بودم. تنها دل پریم بر آمدن آفتاب و روشنایی روز بود.
باغبان که رسید از جایم تکانی نخوردم . تازه متوجه شدم که در را شبهنگام قفل نمی کنم ، در حالی که باید آن را بسته می کردم. باغبان که متردد بود لبخند بزند به خیال موضوع عکس سخن را آغاز کرد :
- بی خواب به نظرمی رسی . آن قدر فکرش را نکن.
باغبان همین که کاسهء آش را که رویش قیماقی از روغن افتاده بود دید با نا رضایتی طرفم دید.
گفتم که سیر هستم و پرسیدم:
- آیا تو گاهی گوریلی را دیده ای که از سر دیوار خانهء مان بپرد ؟
وبرخاستم که جای پا ها را نشانش بدهم. البته در این موقع جای پاها کمرنگ شده و به جای پای خاک اندود موزه یی شبیه شده بودند.
باغبان باصدایی که به زمزمهء پستی مانند شده بود پرسید:
- که را؟!
با لحن پر خراشی جواب دادم :
- یک گوریل.
و برای این که تأثیرحرف هایم در نهادش جاری شود لحظه یی مکث کردم.
باغبان اند یشناک گفت:
- امکانش نیست. این جا گوریل موریلی نیست.همه اش خیال است.
مرا نگریسته با تراق تراق بوت هایش که از پلاستیک سخت ساخته شده بود و با اندیشه اتاقم را ترک گفت، حتی آن قدر سریع رفت که نتوانستم منظورم را برایش بفهمانم. کاسهء آش را دست نزده بودم و باغبان آن را برده بود. او که رفت خود را روی تختخوابم انداختم. به هر اندازه یی که با خود در بارهء موضوع عکس و تصوردشمن نا شناخته یی که صاحب آن جای پا ها بود فکر می کردم از دنیای ممکن واقعات دور می رفتم. هرگز با کسی دشمنی نکرده بودم. آدم کاملآ سایه گی و گوشه گیری بودم. از طرف دیگر اگر آن موجود ناشناخته این جای پا ها را از خود به جا نگذاشته بود، مطمینا" خراش عکسم را موذی گری یک پشک و یا کار یک دزد می انگاشتم.هنوز آن گوریل را به راستی ندیده بودم. هنوز همه چیز یک معما بود و شاید هم به حرف باغبان خیالات و وهمی. چگونه می توانستم به باغبان بفهمانم که جای پا ها مربوط به یک گوریل است، اگر نیست، پس چیست واز کیست ؟! دیگر آهسته آهسته از آیهء یاس خواندن برای خودم خسته شدم. عملا" به خطر بزرگی مواجه بودم، به خاطری که ظهور این خطر کاملآ برای من با مناسبت می نمود. کسل بودم . هنوز زبانم بار داشت.خواستم دوباره به بسترم بروم . باز گفتم که بی هدف و بی تغییر سربار بسترم می شوم. بعد از ساعتی تفکر بی ربط رفتم آشپز خانه و منقل را روشن کردم. به زحمت تخم مرغ نیمرو پختم و چای تهیه کردم که صدای در به گوشم آمد. همین که در را باز کردم باغبان را با پیر مردی دیدم.از دیدن پیر مرد کوژ پشت ، که نامش را فراموش کرده ام، چنان خوشحال شدم که پیر مرد دچار تعجب شد. پیر مرد کمی نگاه های آهنگین داشت و آرام و غمزده به نظر می رسید. با آن پشت متمایلش قدبلندی هم داشت. از روی ادب یک دستم را با دستانش فشرد و گفت که می رود قشلاق و آمده است سپوس را ببرد. من بی صبرانه گفتم که آیا دیروز این جا آمده بود؟ گفت که نه.او را به اتاقم آوردم و خواهش کردم بنشیند. باغبان دوباره رفت و پیر مرد مثل این که بلد نبود روی چوکی بنشیند به دیوارتکیه داد . من تخم مرغ و چایی را که آماده کرده بودم برای پیر مرد آوردم. پیرمرد که دید چه لطفی از من در شرف وقوع است از خوشی سرخ شد. شاید هرگز این چنین حادثه یی برایش اتفاق نیفتاده بود. نشست و بعد هم با ولع لقمه های تخم مرغ بریان را قورت داد. روغن ازکلکش می چکید و مرتب تکرار می کرد:
- آه صاحب !...صاحب،چقدر مهربانی کردید !
البته او با گفتن این حرف ها آشکار ساخت که من سرشار از رفتار پرازمهربانی شده ام . برای این که صمیمی شویم گفتم:
- چرا یک کار دیگری را تجربه نمی کنی ؟ شاید وضعیت خوب شود.
با نگاه های نجیبانه یی به طرفم دید و گفت:
- از وسع و توانم پوره نیست. کس از حال من چی می داند؟!
من خبر بودم که او در سابق دهقان خوبی بود اما بعد از آغاز جنگ ها مرگ گریزی می کرد. من همیشه دهقان ها، کسبه کاران و مردمان صاحب کاررا افراد خوشبختی می پنداشتم. بار ها آرزو کرده بودم که کاش یک دهقان ساده دل در روسیه می بودم؛ صاحب چند وجب زمین ، خانهء چوبی ویک گاری؛ یا یک ویت کنگ در کشتزار های برنج ویتنام و یا یک ماهیگیر پر توان در سواحل جزایر جاپان...
پیر مرد باز به حرف آمد و به خاطرات پناه برد. گفت که در دورهء جوانیش بیست دانه تخم به یک قران بود ، که یک زن چاق و چله به صدو دوازده روپیهء آن وقت به آسانی به عقد می آمد ، که سفر از کابل تا هرات سه روپیه خرج می برداشت ....
من به چهرهء پیرمرد که به « برنارد شاو » شبیه بود می نگریستم. او ادامه داد که پدرش سرباز پیری بوده که با اجرت دورهء خدمت دیگران را عوضی انجام می داده است .
پرسیدم:
- مگر ذله نمی شد؟
خندید و گفت :
- نه. آن وقت سرباز ها کسی را بی جهت نمی کشتند و حق نداشتند کسی را تعقیب کنند و یا به زندان بیندازند. در آن وقت عسکری مسلک مقدسی بود. اگر دروغ نگویم پدرم آدم تریاکیی بود که با جن هم سرو کار داشت. هیچ وقت دق نمی آورد.
پیر مرد قصهء جن و مرد آزماهایی را کرد که با پدرش دوست بودند. وی گفت که پدرش دوستی جن داشته که عمرش به دونیم هزار سال می رسید. او دایم از مکه و بغداد و بصره برایش قرآن ،دستار و شمشیر می آورد وپدرش نیز در هر نوروز برایش هفت سین و هفت میوه می گذاشت ، اما جن آن را نمی خورد . این رفاقت تا ده سال پا برجا بود تا که جن جوان به حکم خدا به جابلسا کوچیده بود.
از شنیدن این قصه که بوی دروغ می داد بر خود لرزیدم؛ مثل این که پیر مرد ازافکار واهی و لحظات و هم آمیزم خبر یافته بود طرفم دید. دستم را روی شانه اش گذاشتم. درحالی که وی متعجب شده بود، پرسیدم:
- آیا جن عکس ها را می خراشند؟
پیر مرد گفت:
- نه. جن ناخن ندارند.
باز با هیجان پرسیدم:
- و جای پا چطور ، از خود نقش پایی می گذارند؟
پیر مرد این بار با سبکخندی جواب داد:
- جن نقش پا ندارند.آن ها دیده نمی شوند و بی سبب هم مضرت نمی کنند.
انگشتانش را لیسید و برخاست که برود. رفتم و خریطهء سپوس و باقی ماندهء غذاها را برایش آوردم. با یک نوع تواضعی که به چاپلوسی شباهت داشت او را سرجای پا، که حالا به زحمت به چشم می خورد ، بردم . درحالی که از صدایم خفه گی و عجز می بارید گفتم:
- چه فکر می کنی ، این جای پای جن نیست ؟
پیر مرد به گونه یی که مردهء بی صاحبی را در سرد خانهء بیمارستانی می بیند سر آن نقش مرموز ایستاد . ابرو ها را به هم نزدیک کرد و بعد باخنده گفت:
- نه جن این طور جای پا نمی گذارد. این نقش پای یک حیوان است ، فکر می کنم همین طور باشد.
پیرمرد سر خریطه را در دستش گرداند وباعلاقه یی که درون مرا منجمد می کرد. علاوه کرد:
- مثل پای یک جانور!
با هیجان گفتم:
- مثلآ چی قسم جانور آیا تو می شناسیش؟
و حس کردم بدنم از آب شور پر می شود . عرق کرده بودم و قلبم سفت شده بود. یک بار صدای پیر مرد مثل پتکی به سندان کله ام فرود آمد:
- یک حیوان ترسناک !
در این هنگام صدا در گلویم گره خورد و تشنج به پاهایم افتاد. چند کلمه گپی از دهانم برآمد که مثل ریختن به تدریج یک آوار بود. گفتم اگردر بارهء این جانور چیزی می داند برایم بگوید ، زیرا مدتهاست که موجود رعب انگیزی با من افتاده است و می خواهد مرا از پا بیندازد. از ماجرا هایی که شبانه برایم اتفاق می افتاد. از صدا های پا و دندان ساییدن ها و به روی بسترم خم شدن ها ، همه را گفتم. اما پیر مرد با اندوه گفت:
- مثل بچه ام فکر می کنی ! او حالا مرده است.اما تو باید هوشیار باشی.
ازحرف هایش دانستم که پسرش نیز توسط صاحب این جا های پا نابود شده است . طرفش راه افتادم. اما پیر مرد پس رفت و همانند این که از میان یک دسته اسیر خود را پس بکشد و بخواهد از تیر باران بگریزد، عقب عقب رفت و تا که کاملآ از نظرم نا پدید شد با نگاه های هاج و واج مرا می نگریست و شاید در دلش می گفت: «چه آدمی عجیبی ، درست مثل بچهء خودم! »
او مرا در برهوت یأس و وهم تنها گذاشت. می ترسیدم و تنها و بی پناه در برابر تهدید های آن جانور ناشناس ایستاده بودم. فکر کردم، ممکن است که برای انسان درهر قدمی یک سپاه فلاکت کمین کرده باشد و محتاج به کمک باشد اما هیچ چیز بد تر از این نیست که کسی خود را مکلف نداند که بهش کمک کند . در حالی که سرم را با دو دست محکم می فشردم از تأثیرات و افکار یکرنگ و رنج دهنده یی پرمی شدم. اثرات آن افکار ، مثل دانه های تیری رو به هوا پرواز می کردند و دو باره سقوط نموده بر بدن خودم می نشستند. نخست از همه باید می دانستم که جسامت این گوریل چقدر است. بعد هم مسألهء شکل ، عمل ،عادات و خصوصیاتش بود که از چه خوشش می آید و به چه کینه می ورزد و عکس العملش در برابر یک انسان در حالت ترس و دفاع چیست؟ اما از جزئیات تحقیقات و افکارم بوی شکست و نومیدی می آمد. تصور این که چرا تا به حال مرا نکشته است مرا به تعجب می انداخت.
از رموز و حالاتی که در صدد دانستن شان بودم همین قدر دستگیرم شده بود که هر وقت دلش خواست آمده می تواند، اما زیاد تر شبیخون می زند و قدرتش ایجاب می کند که درموقع بود و نبودم در منزل ظهور کند و رمز و دلیل نهفته یی هم است که مجبور می شود درهنگام خوابم نازل شود. به همین خاطرخواستم خودم در کمینش باشم ، برایش کشیک بدهم و اگر ممکن باشد دامی برایش بنشانم، اما همهء این فرضیه ها و اراده ام از همان آغاز پوچ و بی اساس بودند. شاید عقلم وقتی بیدار می شد که از پا در می آمدم.
