چهار
دو شب را با همان گونه اضطراب و بیدار خوابی های سگی گذراندم . می ترسیدم که اگر بخوابم با حملهء چریکی گوریل مصادف شوم. البته هیچ چیز به اندازهء بدبختی من وسعت نداشت. فکر می کردم که حالا در برابر تهدید های آن جانور گریز پا باید تنها،همچنان تنها بایستم. اتاق را با انتظاری که به یک بیماری کشنده و آزار دهنده شبیه بود انباشته بودم. باغبان گاهی مثل مسؤول گوزن وحشی یک باغ وحش می آمد و از نان و آبم خبرمی گرفت. بعد از ان چند گپی می زد که معنایش را نمی دانستم . دیگر کسی را در شهرو بلدم نداشتم . تنها عمه یی داشتم که شوهربا تمکینی داشت. دخترعمه ام سارا هم بود که بیست سال داشت و همیشه مغموم و بی حالت به نظر می رسید. خواهرانش عروسی کرده بودند و برادری نداشت. شوهر عمه ام آدمی منزویی بود که تمام روز را در اتاق خوابش می گذراند . گاهی با سمبول و کنایه حرف می زد که خسته ام می کرد. تمام دوستانم همین ها بودند . البته نمی خواستم با رفتنم دردسری برای آن ها ایجاد کنم.
درآن دو شبی که گذشت،دو باربرخورد سنگچل هایی را به شیشهء پنجره ام احساس نمودم. بعد از آن خش خش قدم زدن هایی که آهسته دور و نزدیک می شدند. یک باری هم احساس کردم کسی سعی دارد از لای سوراخ کلید داخل اتاقم را بنگرد . پی هم احساس می کردم پشت دیوار اتاقم کسی مرتب با مشت می کوبد، یا مثل این که کسی با کلند راه باز می کند . آن همه کلک وپنجه هایی که به شیشهء پنجره ام می خورد و صدای نفس زدن هایی که گویی نهری از زیرتختم روان بود و صدای شبیه به ولزولز و ترق ترق یک آتش سوزی را بی زحمت می شنیدم که چند بار مجبورم کرد که با دلهره واضطراب چشم بگشایم و کلید چراغ را بزنم. هر باری که مژه هایم به هم می آمدند می پنداشتم هوای سوزانی از دو غار شگافتهء دماغ کسی به رویم دمیده می شود. آسیمه بیدار می شدم و حس می کردم موجود پشم آلودی به سرعت از لبهء تختم دور می شود. دوباره برمی خاستم و درروشنایی کم رمق چراغ روی فرش می نگریستم که آیا جای پا هست یانه؟ باز چیزی کشف نکرده بودم اما متیقن بودم جانوربا هوشیاری تمامی با من در گیر است. شاید ( او ) با تمام قوه اش می کوشید نخست مرا ذله ساخته و بعد بی زحمت کارم را بسازد. مقابله با جانورکارمشکلی بود و من این را از گفته ها واطوار پیر مرد کوژ پشت درک کرده بودم. در لحن بر انگیختهء او اسراری به اندازهء یک کوه بزرگ مخفی بود. باغبان دل داشت ذهن مرا منصرف سازد و حتی درخواست کرد پیش داکتری بروم و تشویش هایم را برایش بگویم! اما من گوش ندادم.اصلآ من مومی نبودم که در هر دست به شکلی در آیم. با اراده و نیرویی که در گرو ترس و دلهره بود رد می کردم که مرا وهمی فرا گرفته است. بی گمان غیر از ظهور (او) چیزی دیگری نبود، همان گوریلی بود که به خانه ها می درآمد و مخفیانه قتل های مدهشی به راه می انداخت. چیزی که ترسم را سرعت و فزونی می بخشید بیرون نیامدنم از اتاق بود؛ مثل زندانیی که منتظر حکم اعدامش باشد نشسته بودم. بعد از آن که شام پخته می شداز فرط ترس و خلجان هایی که مرا شکنجه می داد نمی توانستم به خاطر یک گیلاس آب دروازهء آشپز خانه ام را باز کنم . می پنداشتم همین که به آشپز خانه داخل شوم از اعماق سیاهی مشتی به گرانی یک جوال هشت سیره به دهانم می خورد. یک شب از درد مثانه تا صبح در جا لولیدم و شکمم باد کرد اما جرأت نکردم تشناب بروم. تنها در شب سوم بود که قطعنامه یی علیه خود صادرکردم که من به سرعت مهار نشدنی ترسو شده ام . قصیدهء تلخ نا چاری و وسواس را برای خود سر کرده ام و هر لحظه دنیا را برویم تار می کنم. چشمانم گود افتاده بود و جوهر چهره ام زردی بود وشکن هایی که پیر وانمودم می کرد. دیگر ذله شده بودم. شب ها تصور داشتم که آن موجود موذی دمبک و بالک زده می آید، بعد که می بیند کسی مزاحمش نیست نخست همه جا را بومی کشد و به نحو دلخواه به روی چوکی و کوچ می نشیند. باز می آید و با بالش پرم بازی می کند و همین که عکسم را می بیند به تصور این که طفل گوشتی و فربهی را به چنگ آورده طرفش می رود و با دست ها به گلویش می چسپد، نفس بد بویش را به رخش می دمد و دندان ها و فک های بزرگش را نشان می دهد. از ترس این پندار ها خواستم بروم و عقب یکتا چوکی بزرگ چرمی، که در نقطهء دور اتاقم گذاشته بودم و پشتش به خط کنج اتاقم چسپیده بود، پنهان شوم. اما آن طور نکردم. تنها انسجامی که به فرا خور حالت زار و پراکندهء خود لازم دانستم این بود که بروم و دروازه را قفل کنم، پنجره ها را ببندم و چراغ ضعیف روی دیوار را روشن بگذارم. سوای این ها کار دیگری نیز کردم و آن گذاشتن یکتا کارد گوشت بری آشپزخانه در زیر بالشم بود. این کارد کمکم کرد که لحظه یی فراغت خاطر برایم دست دهد. رفتم و روی بسترم دراز کشیدم. بسترم نمناک بود و عرق شب های قبل به آن جذب شده بود. شب راز ناکی بود. شاید همه اش آرامش قبل از توفان بود و طبیعت دانسته بود که حادثهء شومی برایم در کمین است. یک نوع آرامش که به امیدواری بیماران در حال احتضار برای دوباره زنده شدن شان می مانست در من پدید آمد. دروازه را بسته بودم اما تنها لحظه یی نگذشته بود که دروازهء تشناب با صدایی که به افتادن یک چنار تبر خورده مانند بود باز شد. اما من نتوانستم چشمم را که انباری از بی خوابی زیرش گرفته بود باز کنم.
نیمه های همان شب بود که احساس کردم کسی از اتاقم جست زنان به طرف آشپز خانه می رود. بی گمان این احساسم،اگر چه در حالت نیمه خواب وبیداری بود، کاملآ واقعی می نمود. بعد از آن شرفه های نا هنجارو بعد صدا های افسار گسیخته و نامربوط با تن چندین گونه یی به گوشم خورد. به وضاحت حس کردم که موجود غیر قابل تشخیص که هیئتش تنها در یک نوار قابل ثبت است و به قلم نمی آید به طرف دود رو بخاری می رود. چیزی نگذشته بود که آمد و چوکی پوش مخملی را با پنجالش واژگون کرد، جعبه های الماری را کشید و محتوای درونش را با پف به هر طرف پاشید. از آن که فارغ شد به بازرسی کتاب هایم پرداخت. بعد از آن چند چیز با ارزش را با پاهای کج و معوجش پراند، سطح لشم میز تحریرم را لیس زد و تار های منجمد گیتارم را با پف به اهتزاز در آورد. (او) از فراغت و استقلالی که در اتاقم به دست آورده بود به وجد آمده بود. یکدفعه تابی خورد و به طرفم آمد. دانستم که کارم ختم است. حلقومم را گویی با تیزاب سوزانده بودند شاریده بود و دهانم چنان بی وقار و بی ترتیب باز مانده بود که لایق هر نوع خنده یی بود. جانور دستانش را در هوا تاب داد و مثل این که سقف را رویم خراب می کرد جست زنان به طرفم آمد. با یک خیز روی قفسهء سینه ام نشست و مثل این که صورتم با مربا آلوده باشد به لیسیدنش مشغول شد. نفس های گرم و آکنده با تعفن مخصوصی به رویم دمید ؛ مثل یک خرسنگ کنار رود بار در برابر تهاجم امواج به پشت افتاده بودم و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم. پنداشتم که قوه یی ازنگاه هایش پراکند که مرا فوراً منتر کرد. در حالت نیمه بیهوشی دستم را کشیدم تا انگشتان یک دست او را که دور گردنم پیچیده شده بود دور کنم. این عمل باور جانوررا که از مقاومت بی بهره نیستم بیشتر ساخت. در این حال همه چیز را از پشت پردهء ابهام می نگریستم. هنوز موفق نشده بودم جانور را ببینم . تنها می دانستم انگشتانی دارد که برای تاب دادن گردنم برایش غنیمت بزرگی است.میخکوب و ناتوان ماندم. پاهایم نیز مثل این که از خودم نبودند جدا از تنه ام بیروح و شل افتاده بودند. دهانم به اندازه یی کج و سنگین شده بود که نفس راهش را در میانش گم کرده بود. تصور می کردم جانورحالا بی زحمت به متلاشی کردن جمجمه ام آغاز می کند و باز با فراغت تمام از سینه ام پایین می شود. چیزی که در آن لحظات قبول کردم این بود که شاید زیر مشت و چنگال او دردی احساس نکنم زیرا خوانده بودم شکارچیانی که صید درند گانی چون شیروپلنگ شده و به صورت تصادفی از معرکه رسته بودند در خاطراتشان نوشته اند که هیچ گاه زیر چنگال های آن ها احساس درد نمی کرده اند. این فرضیه وادارم می کرد که بی مقابله بمیرم. در همان لحظه بود که دانستم در نیمه شب مرموز ودوراز نظرچند دوست به صورت اسرار آمیزی مرده ام. مرده ام و هرگز درک و قوت دورهء زند گانی را از سر نخواهم گرفت . هر لحظه جسارت و فشار جانور دربدل خاموشی من فزونی می گرفت. اگر حرکتی از خود نشان نمی دادم بی شبهه دستان آماده به عملش کله ام را متلاشی می کرد. یک بارهمت کرده و تکانی خوردم. گوریل که دانست هنوز رمق در جانم است به فشار دستی که به گرنم پیچیده بود افزود و دندان هایش را سایید. این عمل تباه کن کافی بود که یکسره به چال نابودی بیفتم وکارم را ساخته بپندارم. صدایی که در گلویم گره شده بود از دهانم برآمد. یقیناً آخرین نفس هایی بود که در بدنم ذخیره داشتم. بر اثرهمین صدا گوریل کمی دستپاچه شد، از فشار دستش کاست ودر عوض به سینه ام چنگ انداخت. سنگینی زانو ها و کپل پرپشمش را روی شکمم حس می کردم. در چند لحظه دانستم که صدا زدن و غوغا کردن برایم مفید است. آخرین نیرو و فشارم را به کار انداخته و صدایی که از پیشتر کمی بلندتر بود کشیدم و با این آخری همانند سرباز بی گلوله یی که در برابر دشمن تفنگش را پایین می اندازد باحالت تسلیم منتظر ماندم. نبضم برای چند لحظه از زدن باز ماند و تمام روحم به طرف پاهایم سرید. اعضایم لقمه لقمه شده بودند. چشم هایم را که ازاثر فشار های مزمن خیره و نیمه بازبودند کمی گشودم . در همین موقع حس کردم که جانور پکش را گم کرد و از این که با نخستین آدم سگ جانی برخورده است که با دو دست به دامن حیات چسپیده شاید حیرت نمود. با یک جست ازروی سینه ام پرید و همان طوربا خیزو دو به طرف آشپزخانه،که متصل به اتاقم بود، دوید. لحظاتی سرجا ماندم و تمام قوایم رابه زحمت جمع کردم. پاهایم مثل کنده های یخ پایین بدنم افتاده بودند . دستم را که به گرانی یک لولهء سمنتی آبرسانی شده بودبلند کردم و سویچ برق را زدم. با روشن شدن چراغ من هم به گونهء واقعی برخاستم . بـا زحمت توصیف ناپذیری ازتخت خواب لغزیدم. همهء اندامم کوفته و خواب برده بود.عرق مثل تف آینهءگرم در یک روزسرد زمستان برجانم نشسته بود. بر اثر غریزهء مبهمی به دنبال جانورراه افتادم. به آشپز خانه سر کشیدم و دانستم که ازدستپاچه گی وعجله به دام افتاده است. او می خواست از راه تشنابی که در دهلیز فرعی وجود داشت بیرون بپرد، اما گیرافتاده بود. به یاد آوردم که قبل ازبه بستررفتن پنجرهءتشناب را بسته بودم. دروازه اش که دوانگشت باز بود حالا محکم بسته شده بود و به نظر می رسید که جانور محکم با دستانش به آن چسپیده است. ترسم مبدل به هیجان می شد. با نوک پا به طرف آشپزخانه رفتم. جانوربه دام افتاده احتمالاً درآن سوی دروازه پلان نبرد و فرار رامی سنجید، اما من موقعیتی را انتخاب کردم که مورد ضربهء ناگهانیش قرار نگیرم. تدبیر می سنجیدم. نخست دلم بود که زنده گرفتارش کنم، اما مجهول بودن جانورکارم را مشکل می ساخت. گفتم، ممکن است که از قوهء تباه کنی برخوردار باشد. به اساس نظریات مخصوصم نمی توانست از زیر دروازه ، که از فرش به اندازهء یک بند انگشت بلند بود، بگریزد. چون بی گمان جسامت بزرگ و سنگینی داشت. فکردیگری درکله ام دورخورد و آن به آتش کشیدنش بود. به صورت قطعی این فکررهایی بخش بود. می لرزیدم. به گوشهء دیوارچنان چسپیده بودم که فکر می شد جزء دیوار هستم. آن جانور که عکسم را با پنجالش خراشیده بودحالا اسیرم شده بود.منظرهءدلپذیری ایجاد می شد اگر می توانستم نابودش کنم! مدتها بود که زند گی را بر من حرام ساخته بود، خواب خوش و آرامم را برباد داده بود و با نفس های بد بویش، که اذیت کننده تر از باد های دوزخ بود، مرا رنجانیده بود و هر لحظه منظومهء تهدید و تباهی را به گوشم سروده بود.عزمم را جزم کردم که باید آتشش بزنم. دروازهء آشپز خانه را باز گذاشتم. قطعاً راه دیگری نداشت جز این که از طریق آن دروازه دوباره طرف اتاقم می آمد. فکر کردم زیاد هم عاقل نباید باشد.سریده سریده رفتم و گالنی را که یک لیتر بنزین داشت برداشتم. با شتاب آن را از زیر چاک در به درون تشناب پاشیدم. هیجانزده شده بودم. فکر کردم ، (او) تا مدتی که من گوگرد را از سر میز می آورم با بو و خصوصیات بنزین سر گرم خواهد شد. اما تنها بد بختی که بهم چنگ زد این بود که قوطی گوگرد خالی بود و اثری از فتیله درآن به نظر نمی خورد. کورمال کورمال رفتم تا گوگردی از باغبان بگیرم. همان طور که عقب می رفتم متوجه بودم که جانور فرار نکند. به در باغبان که رسیدم با مشت محکم به دروازه ضرب گرفتم. صدای خواب آلود و بم باغبان، که به صدای یک مرد زخمی شباهت داشت، از پشت در بلند شد. با وارخطایی و صدای لرزنده یی گفتم که گوگردی می خواهم. باغبان در را گشود و گفت:
- هوم !
در حالی که عرق ناشی از ترس از رخسارم می چکید نفس زنان گفتم:
- آن جاست ، در تشناب بند است. ترا به خدا!
باغبان با تعجب طرفم دید و همانند این که سه لا زره به تن داشته باشد با پاچه های تنبان پایین و بالا از اتاقش برآمد و در اتاقم درآمد. با کلهء تاسش که از نور کمرنگ چراغ روشنایی کسب می کرد به همه جا سر کشید. من عقبش تاختم و از نگرانی زیاد داد زدم که مراقب خود باشد. اوغم انگیز و نترس گفت که شاید چیزی نباشد. در حالی که مرا متحیر ساخته بود آشپزخانه را پالید. بعد با حرکت فوق اراده و قوتی که من نداشتم دروازه را به طرف خود کشید. صدای خفیفی که حاکی از احتمال نابودی باغبان بود کشیدم و باز مثل این که بمبی از هوا به جانب اومی آمد فریادکشیده وچشمانم را بستم. صدای باغبان به گوشم خورد که پرسید:
- کو، کجاست؟
و متوجه بنزین ریخته شده به روی کف تشناب شد.
با نا مرادی و بدبختی، که با یک نالهء بغض آلودی تواُم بود، گفتم:
- آه! فرار کرد. کاش می سوختاندمش.
باغبان با تعجب و اخطار داد زد:
- می خواستی خانه را بسوزانی ؟!
و در حالی که متردد بود مرا تنها بگذارد گفت:
- همه اش وهم است. تو با موجود خیالی در جنگ استی .
گفتم هیچ نمی توانم برایش آیه بیاورم، اما خودم دیدم که چه چیز هایی میان ما به وقوع پیوست.
باغبان تمام روز فردا را به گوشم آیت دلیری خواند، اما معلوم می شد که هراسم به جانش سرایت نموده است. بیش از همه از مصادف شدن با من می ترسید. سگ هاری شده بودم ویا آدم مطلقاً خیالاتی ومریضی.
