تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
86/10/03 15:46

  

   پنج

 

 ها، من مریض بودم ، یک آدم پایبند خیالات خود! درد سری به دیگران، یک کرم درون سیب و کسی که برای خودش قصیدهء یأس و ترس را سر داده و کسی که در میان چنبر یک دسته واقعات غیر قابل فهم گیر کرده بود. چه کسی به دردم می خورد ؟ آن واقعاتی که از سرم می گذشت نزد همه غم انگیز بود و بسا که تأثیرناک نبود. دیگر برایم آشکار شده بود که آن موجود گریز پا و ترس انگیز گوریلی است که هرشب از کدام راهی به اتاقم می درآید و می خواهد مرا بکشد. ماجراهای داغ و پر حرارتی که مرا تا سرحد مرگ پیش برده بود مال خودم بود. دیگران شاید چیزی نمی دانستند شاید هم می دانستند و بیم داشتند به آن اشاره کنند؛ مثلاً شوهر عمه ام احوال فرستاده بود که تنها باید استراحت کنم و دیگر کتاب های خیال انگیز و هراسناک نخوانم. دیگران چیزی نمی گفتند و مثل این که آدم طاعون زده یی باشم ازم راه کج می کردند. ترس تغییر ناپذیر مثل کومهء ابر سنگین برفراز سرم ایستاده بود. تنها در آغاز روزها همه چیز به حالت سکون و پراسراری درمی آمد و شب ها همان گونه دلهره و شوربختیم آغاز می شد. دایم مترصد بودم که مبادا ( او ) غافلگیرم کند؛ که مبادا با شبیخونش گلیمم را از دنیا جمع کند. همیشه در فکردستی بودم که از عقب به گردنم بچسبد و یا لگد محکمی به جمجمه ام وارد آید و مغزم را پاشان سازد. می خواستم بدانم جانور ازکدام راه می تواند به اتاقم درآید. پنجره ها و دروازه ها در آن شب های اخیر بسته می بودند. مساٌله غامض می شد. اما نه ، حدس زدم که (او) احتمالاً از درون دود کش بخاری می گذرد. اعتقاد به این منطق را آن قدربا مسخره گی دنبال نمودم که قبول کردم نخست در هیئت یک مگس از لای جرز و شکافی می درآید که پسان ها با ماهیت اسرارآمیزش هزارها برابر بزرگتر می شود. دیگر با طناب خود به طرف دار می رفتم زیرا افکار مزاحم و خفه کننده، نیروی درکم را عقیم ساخته بود. آثارو علایمی که خود شخص را متیقن به عیبش می سازد درمن به وجود آمده بود. از اتاق و آن زندگی ترس انگیز و سنگلاخی و تمام آشوب و تلخی هایش خسته شده بودم . حلقومم می سوخت و بار زبانم دو برابر شده بود.هر لحظه منتظر تعرض جدید گوریل بودم. وضع ظاهری خانه ام بعد از (نبرد) آن شب به وضاحت تغییر کرده بود. اسباب و اشیایی که با من در ارتباط  بودند سرد ، کثیف و مشمئزکننده هرجا افتاده بودند. لباس ها و ظروف ناشسته بر روی فرش و در رف های آشپزخانه پرت و و پلان افتاده بودند و فکر می شد که هر چیز از فاصلهء دور با بیزاری به هرطرف پرتاب شده است.

   تقریباً شبی نیامد که آن جانور درافتاده با من مضرتی نکند؛ نفس های وحشتناک و بدبوی را از لای دماغ های شکافته اش به صورتم ندمد و باز به صورت اسرارآمیز فرارنکند.شب ها برایم آبستن حوادث بدی بودند. شب که نزدیک می شد  خیالات و مناظر رعب انگیز مرا در خود می گرفت. از عرق تر می شدم. وحشت صدای گام های (او) که رعشه به اندامم می انداخت مرا فرا می گرفت. وقتی در عالم نیمه خواب و بیداری حس می کردم که جست زده به طرفم می آید و دستش را برگلویم می گذارد، همان طور مدهوش و منتر شده دست و پاهایم را می شوراندم؛ فریادمی زدم و اقلاً خود را از تخت خوابم می غلتاندم و باز تا که ممکن بود با ترس به دنبال رد پاهایش می رفتم . تصور وحشتی می رفت که آهسته آهسته با این حوادث تباهی آور خو بگیرم.

یک شب بعد، همین که چشم هایم از زورخواب به هم رفت، صدای افتادن گیتارم را شنیدم که از میخ دیوار کنده شد و به زمین خورد. وقتی برخاستم گیتارم از چند جا شکسته بود. بعد از آن صدای کشش پاهایی را دردهلیزی که تنها متعلق به من بود شنیدم که با صدای پای آدم ها فرق داشت. باز لرزه براندامم افتاد. به همان اندازهء نزدیک شدن پا ها صدا ضعیف تر می شد . می  انگاشتم صاحب صدای پاها از لای سوراخ کلید نگاهم می کند، با از خود در رفته گی و دلهره ام تفریح می کند و دل دارد عذاب کُشم کند. صدا به همان گونه تکرار می شود. عرق سردی برتنم روان می شد. از آن همه آبی که ازمسام بدنم خارج می شد در حیرت بودم.

    گوش به زنگ آغاز یک ماجرای دیگر، یخ کرده و مثل مجسمه یی روی چوکی بازو دار نشستم. در بیرون باد هور می زد و خش خش برگ های پاییزی این تصور را که گوریل روی شان می گردد و ترتیبات حمله را می گیرد در من تشدید می کرد. در انتهای کوچه صدای مبهم و غور با صدای ترس انگیز باد کلاونگ شد و بعد هم صدایی که به خندهء پست و یا لج و ضجهء ماشین موتری شبیه بود به گوشم رسید. دست ها و پاهایم سست و کرخ شده بودند و خود را حرکت داده نمی توانستم. نفس هایم تند و نا شیانه می شدند. صدای اذیت کننده و دلخراش یک خرمگس، که شاید آخرین مگسی بود که با سرما مقاومت کرده و زنده مانده بود به صورت یکریز به گوشم می آمد. مگس را در هوا دیدم که رو به من غوطه می زد. تا آن گاهی که در سوراخی نشست و صدایش بند آمد با نگاه تعقیبش کردم. بدن سنگینم را درد و رخوت تسخیرمی کرد وبه سرعت به یک جسد مبدل می شدم. عرق همچنان از سر و رویم می ریخت. پوست بدنم مثل این که از یک تکه چرم مشگ آب ساخته شده باشد کشیده شده بود.با انتظار و تحملی که یک شکارچی برای پایین آمدن مرغابی ها دریک نیزار می داشته باشد بیدار نشسته بودم. گیتار شکسته ام به سان هواپیمای سقوط داده شده یی بی ریخت و سرد رو به رویم افتاده بود و دیدن به آن مرا متیقن می ساخت که دیگر نغمه یی ازش بر نخواهد خاست . دانستم که گیتارم به مانند ذیروحی مرده است و لازم است که دفن شود. به خاطری که تا آخرعمرم فراموشش نکنم تا یک ساعت طرفش دیدم. با ز به احوال خود بر گشتم. دفعتاً تدبیری برایم الهام شد. بر خاستم و نخست بالش ها و لباس هایم را سر تخت کوت کرده بعد لولهء شان کردم ، درست به شکل آدمی که خوابیده باشد.  لحاف را رویش انداختم. تمام دروازه ها ومنفذ ها را بستم. خودم عقب یکتا چوکی پوش چرمی که پشتش به خط کنج دیوار بود رفتم. کمی پیشش کشیده و عقبش به شکل بچه یی در رحم مادر افتادم.این الهام کمکم کرد که آن شب را به خواب روم. این تنها شبی بود که توانستم خود را از نگاه و اذیت (او) بدزدم و به خواب روم ویا هم بیهوش شوم. فردا صبح که از خواب پریدم دیدم همان طور گلوله و منجمد پشت چوکی افتاده ام. با زحمتی که یک مردهء خیالی از گورش می خیزد برخاستم. اتاقم را وارسی کردم. از قراین معلوم می شد که جانور باز آمده بود. جای پای دیگری روی فرش افتاده بود. با همان رنگ و حال و بوی تیزی که می داد. قوطی ها و کتاب هایم دست خورده بودند. گو این که به شدت تفتیش شده بودند. به عکسم نیز چنگ انداخته شده بودو شیر آب آشپز خانه باز گذاشته شده بود. دانستم که دیگر گاو پیشانی سپیدی شده ام. رها کردنیم نبود. ( او ) مرا پالیده اما نیافته بود. این گمان را وقتی کردم که اثرات تعرض (او) را روی لحاف دیدم. به لحافم چنگ انداخته و به تصور این که دربسترم مرده ام رفته بود. گفتم: شاید این فریب سرنوشت سازی بوده باشد ودیگر این شب های بی پیر تکرار نشوند.

   دو ساعت از صبح که بی دگرگونی گذشت باغبان به سراغم آمد و خبر داد که خانهء عمه ام را دزد زده و تمام دارایی شوهر عمه ام را با بی رحمی پالیده و ربوده است. وی علاوه کرد که این واقعه امشب رخ داده است. خبر در نهادم ولولهء عجیبی برپا کرد. دلم از برای شوهرعمه ام فرو ریخت و تا درجه یی مرا مصروف ساخت که نتوانستم گزارش حملهء شب را به باغبان بدهم. باغبان گفت که فکر می شود این واقعه تنها برای شوهر عمه ام اتفاق افتاده باشد. برق آسا به یاد شوهر عمه ام افتادم و با تخیل حالت مضطرب و هراسناک او را به چشم آوردم. پیرمرد نقاش هفتاد ساله یی بود که سال ها قبل از وظیفه اش تقاعد داده بود. بعد ازآن کوشیده بود به تدریج به یک سنگ مبدل شود، زیرا دایم در سکوت و انزوا به سر می برد. در اتاقش می درآمد و قراری که سارا می گفت دیگرنقاشی نمی کرد . ساعت ها زیرزنخ تحسین نامه هایی که روی دیوار بند بودند و اوراق شان به زردی گراییده بود می ایستاد و به طرف شان چنان با ولع می نگریست که فکر می شد روحش در آن ها حلول کرده است. یک تحسین نامه مال در حدود پنجاه سال پیش بود که با خط شاخچه یی نگاشته و زیر آن مهر و امضاء شده بود. عکسی از دورهء جهل کمره نیز رویش نصب بود که جوانی شوهر عمه ام را نشان می داد و زیاد تر به یک عکس نگاتیف شباهت داشت. قرار گفتهء خودش آن تحسین نامه را به خاطر (تربیه خوب فرزندان کشور) به دست آورده بود. او جز این تحسین نامه ها دارایی دیگری نداشت. بار ها دیده بودم که قسمی به طرف شان می دید که فکر می شد چوپان بچه یی به طرف دنبهء گوسفندش می نگرد. وحشیانه ازشان توصیف و دفاع می کرد. او چیزهای دیگری هم داشت که جزء داراییش بود، از آن جمله تابلو های نقاشی با حاشیه کاری شان که در صندوقی گذاشته بود؛ گلبوته یی که از حواشی آرامگاه حافظ شیرازی برایش آورده بودند ؛ تابلوی تیره یی که کار دست پرو فیسورغلام محمد میمنه گی بود و کتابخانه یی که ده جلد کتاب خطی قدیمی داشت. دیگر یخدان و گاو صندوقی نداشت. هیچی نداشت. باور داشتم که در برابر دزد ترسو و ناتوان است. در بارهء بزدلی اش عمه ام دلایل طنز آمیزی داشت. می گفت که چند روز قبل با یکی از دوستانش جایی رفته بود، دوستش در ضمن حرف زدن گفته بود:

   - آیا می خواهی همین حالا به دیدن مراسم اعدام یک مجرم به ورزشگاه برویم؟

   شوهر عمه ام برای یک دقیقه مکث کرده بود و پرسیده بود:

   - چی قسم اعدام، با گلوله یا ریسمان؟!

   دوستش با تمسخر پاسخ داده بود:

   - این بار با گلوله.

   او باز مکث کرده و به خیال فرو رفته بود و بعد از ترس تار شده و روی سنگفرش افتاده بود.

این فکاهه را در موردش تصدیق می کردم، زیرا شاهد بودم فردای آن روز که دوستش زنگ خانه را به صدا در آورده بود، شوهر عمه ام با رنگ سپید و پریده یی زود زود تکرار کرده بود:

   - اگر ...اگر ... اوست، بگویید خانه نیستم.

   و چنان کلمات را با لحن تغییر کرده یی اداء کرده بود که همه (الف) ها را با غلظت (عین) تلفظ نموده بود. بعد از آن گفته بود:                    

   - راستش این که کشتن انسان تماشایی نیست. خصوصاً که این کار ها مثل سرما خوردگی ساری هم استند.

   با تعجیل این ها را به یاد آوردم و تصمیم ناگزیری گرفتم که باید به خانهء شان بروم. دروازه را قفل کردم و به گونه یی که فکر می کردم از طرف نامعلومی سنگ می خورم راه افتادم. سارا در را برویم گشود. بعد مرا به صحن چمن زردی برد. شوهر عمه ام در کنج دیواری که آخر حویلی بود روبه آفتاب نشسته و عصایش را به خود تکیه داده بود. ریش دو جانبه اش، که معلوم می شد مدت ها شانه نخورده است، تکان می خورد؛ مثل این که با خود گپ می زد. دانستم که نا بخردانه و نا بلد سویش رفتم. زیرا قسمی طرفم می نگریست گویی سگ هاری به طرفش نزدیک می شد. مرا که به جا آورد، لبخند ضعیفی بر لبانش افتاد و گفت:

   - می گویند که می ترسی؟

   در حالی که جو جو به طرفم می دید به گپ های بی سروته ام گوش داد. هردو چیزی نفهمیدیم. به اطراف نگاه کردم و پی بردم که یک نظر کافیست که آدم بفهمد تا چه اندازه یی درخت های آلوبالو، سیب و بید ها قیافهء غم انگیز و تکراریی دارند.

   شوهر عمه ام مثل این که گلوله خورده باشد تقریباً به پشت افتاده بود. خواست برایم از آرشیف ذهنش جملاتی بکشد اما چیزی نیافت. چند لحظه بعد با لحن غم انگیز و پرا گنده یی گفت:

   - بلی، همه چیز امشب اتفاق افتاد. آن هم طوری که خودم دراتاق حاضر بودم.

   لحظه یی مانند این که یک کوربه یاد روزگار بیناییش بیفتد روبه رو درفکرفرو رفت.متعاقباً لبخندی که دهانش را به دهان اشخاص دارای جذبهء روحانی شبیه می کرد برلب راند واضافه کرد:

   - می توانی با سارا اتاق را ببینی !

   آن طرف دیگر حویلی ، تعمیر یک منزله با شیشه های بزرگ و ارسی های شعله شمعی قرارداشت. یک تکه منظرهء حزن انگیز کنار حویلی به روی شیشه ها افتاده بود. به اتاقی که شوهرعمه ام به تنهایی درآن آه می کشید درآمدم. چیزی که دیدم زیادتر به تخریب عمدی شبیه بود تا دزدی. اثر غلام محمد میمنه گی گویی با پنجال حیوانی پاره شده باشد یکسو افتاده  و چوکاتش شکستانده شده بود. کتابخانه به گونه یی غارت شده هر طرف پاشیده و ریخته شده بود. جعبه های میز و صندوق تابلو ها با محتویاتش سقوط داده شده و شکسته بودند.

ادراکم دراتاق نیمه تاریک همین بود که همه جا با دست پالیده شده است. البته دزد ناشیانه برخورد کرده و قرارگفتهء عمه ام تنها تحسین نامه، تابلوها، دفتر خاطرات و عکس های شوهرش را به یغما برده بود. در یک حصهء تاریک آخر اتاق عکس نیم تنهء شوهرعمه ام روی دیوار بند بود که گل های کاغذی زرد رنگی روی سینه اش به گونهء حمایل افتاده بود. به نظر می رسید که تنها چیز مربوط به درون اتاق بود که دست نخورده گذاشته شده بود. اتاق بوی تیز و آشنایی می داد. بوی شبیه به بوی نفتالین اتاق را انباشته بود. گویی اتاق غارت شده از مه و دود سوزنده یی پر بود. به یاد آن شبی افتادم که همین بو در اتاقم به دماغم خورده بود . هیچ از عقیدهء ناگهانیم بر نگشتم که آن غارت گری کار آن گوریلی بود که از باغ وحش شهر گریخته و با من در افتاده بود. آیا ممکن بود باز هم آن را کار یک گربه و دزد انگاشت؟

   بر گشتم و به شوهرعمه ام که هنوز نشسته بود و تمام افکار و احساساتش درآن سوی مردمک های چشمانش یخ بسته بود نگریسته، پرسیدم که آیا گاهی شبهنگام صدای پایی در کوچه ویا خانه می شنود؟  گفت که می شنود و به تعقیبش اضافه کرد:

   - صدا هایی که فکر می شود کسی با خیز و جست روی جادهء سمنتی راه می رود.

   شوهر عمه ام قبلاً توانایی این را داشت که تمام عواطف خود را به آرامی و طمأنینه تعریف کند، اما حالا با هیجان مخصوصی حرف می زد. علاوتاً گفت:

   - بارها احساس کرده ام که در راه شبحی پیش رویم سبز می شود و یا دیوی گردنم را می چسپد.

   با هیجان گفتم:

   - خوب حالا زمانی است که دیگر نباید مرا یک آدم خیالاتی تصور کنید. همه اش کار (او) ست.

   گفت:

   - گپ دیگری لازم نیست. حالا چیزی که باید می شد، شده است و نمی شود آن راغارت و دزدی نامید. این کارصرف دخالت در زنده گی درونی من است. تو حتماً می فهمی که خاطرات انسان خاصیت شراب و سرکه را دارند که با گذشت روز ها اثرناکتر می شوند و آن تحسین نامه و تابلو ها و یاد داشت هایم هیچ بوی علم و سیاست و ثروت نمی دادند. تنها خاطره برانگیز بودند. اما حالا فکر می کنم که دیگرنمی توانم به آسانی به یاد جوانیم بیفتم. دیگر خاطرات و پیروزی هایم فاسد شده و مرگ برآینده ام دست می یابد. دیگراز دنیای درونم به دنیای بیرون پرتاب شده ام.

   خیال می شد که پیر مرد تفکرات خود را با صدای بلندی فکرمی کرد. نگفتم که ممکن است (او) دوباره بیاید. شوهرعمه ام مرض قلبی داشت و این حرف ها برایش مضر بود.

   با برگشتنم فصل تازه یی به رویم باز می شد. شوهرعمه ام نگفت که من خیالاتی نیستم. او به خاطررضایت خاطر من آن حرف ها را زد پیرمرد دانسته بود که آن غارت گری کار (او) است.

 

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »