تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
86/10/03 15:42

 

  شش

 

  ترسی که درخانهء عمه ام با خونم جاری شده بود در اتاقم لخته می شد و دلمه می بست ؛ رگ هایم را مسدود می کرد و تنگ نفسی و دقیت مرا فرا می گرفت. تنگ افتاده بودم درین ویرانهء مصیبت زده ام که درونش من و ناگزیری محبوس بودیم. به پرتگاه عجیبی افتاده بودم. راه گریزی نداشتم. دور وبرم را اشیاء و حالاتی فرا گرفته بودند که به خودی خود برای آدم ترس انگیزند. گیتار شکسته، عکس خراش برداشته ، ریخت و پاشی که حاصل نبرد آن شب بود، همه اش برایم منظومهء تباه کنی ساخته بودند. ترسی که شبانه به سراغم می آمد حالا به روزهایم نیز سرایت کرده بود. گفتم: بی تردید حالا نوبت من است. آن شب چیزی که درک کردم، صدای خش خش پاهایی بود که روی برگ های خشک درخت توت خانهء مان می شنیدم؛ پارس سگ هایی که با شنیدن صدای مخرش ماشین موتری که درآخرکوچه به کارمی افتاد به هوا برمی خاست؛ صدای خش خش بادی که از درون فواصل شاخچه های خزان زده می گذشت؛ صدای پای آدمی که درآخرکوچه با جدل هذیان گونه یی می خواست فرار کند.

به یقین فکرمی کردم که (او) مرتب زیرارسی ام قدم می زند و بی وقفه دندان می خاید. باری تمام توجهم را از ارسی پایین ریختم، اما چیزی ندیدم. کوچه های چال که در طول تمام روزهای زمستان سایه رخ بودند بی ترتیب و دراز افتاده بودند. در تمام خانه ها چراغ ها خاموش بودند. می دانستم که مردم از گریختن گوریل از باغ وحش شهروحملات شبانه اش خبر شده اند؛ می دانستم در پایتخت کوچک ما هیچ اسرار و خبری پنهان نمی ماند ، حتی اسرار دولتی و سیاسی که پی بردن به آن جرم پنداشته می شود. می فهمیدم که مردم شهر از ترس (او) جراٌت ندارند شبانه به کوچه برآیند، که ترس دررگ های شان جاری شده است. باغبان نیزهمین که شام می شد. دروازه حویلی را کنده و زنجیر می کرد و در حالی که مراقب من می بود با نگاه های همه جا نگر حویلی را برانداز می کرد.

آن شب را نیز با ترس و اضطراب عقب چوکی پوش چرمی تا صبح به سر بردم و به حساسیت یک سگ رمه به هر صدا و رمزی از جا می پریدم. دستهء کارد آشپزخانه را در دست می فشردم.

از نیمه شب چیزی نگذشته بود که فکرکردم کسی در اتاقم پا کشیده راه می رود. چشمانم از ترس تنگ مانده بودند . لرزه تمام اعضای بدنم را تسخیرکرده بود. لحظه یی نگذشت که حس کردم دست پشم آلودی روی بالشم گذاشته شد. بعد از آن سایهء کله و تنهء بزرگی به روی دیوار پهلویم افتاد که فکر می شد تفنگی به دوش دارد و باز زود ناپدید شد. مقارن با این احوال ساعت سرمیزی دفعتاً از کار افتاد. دانستم که بی خیال دنبالم آمده است. دستهء کارد را با آن که توان نداشتم بلند کنم دردست محکم گرفتم. نمی توانستم تکان بخورم. دستم بی حس و متشنج شده بود. فریادی که آماده داشتم برای یک لحظه در حلقومم بند شد. سرم را به زحمت بلند نموده حس کردم دروازه آشپز خانه با غژغژی بسته می شود. دیگر چیزی نفهمیدم. چند دقیقه بعد که دانستم (او) رفت با افت و خیز برخاسته و دروازه را قفل کردم و بعد باصدا و فریاد باغبان را صدا زدم. پنج دقیقه بعد باغبان ازآن طرف درجوابم داد. گفتم که آیا او پیشتر به اتاقم آمده بود؟ با لحن بر انگیخته و متعجبی گفت:

- من هیچ به اتاقت نیامده ام و احدی هم دراین جاها دیده نمی شود!

سفارش کرد تابلیت خوابی بخورم و تسلیم افکار واهی و سرگردان نشوم. به علاوه دروازه را باز نگذارم و آن را به هیچ کس باز نکنم. برگشتم اما تابلیت را نخوردم. آن قدرهم دیوانه نبودم که خود را دست بسته تسلیم آن جانور کشنده کنم. آن شب نیز با تمام هراسش گذشت.

فردا صبح صدای مخرش و زنندهء زنگ تیلفون مرا تکان داد . سارا بود و درحالی که می گریست گفت که پدرش به وضع بدی در گذشته است. خبر تکان دهنده و غیر مترقبه یی بود که تنها در مرگ ها آدم با آن مصادف می شود. توضیح دیگری نخواستم. به عجله به خانهء شان راه افتادم. سارا به تیزی و زورمی گریست و فکر می شد دیگر آن دختر بیست سالهء هوشیار نیست. پیر تر به نظر می رسید. عمه ام صدا راه انداخته بود و با هر ناله یی که می کرد، شانه هایش تکان می خوردند.

پیرمرد بر تخت خوابش به گونه یی غلتیده بود که فکر می شد قبل ازمردن نبرد سختی را با قاتل انجام داده است. مشت هایش بسته بودند و پاهایش به شکل ( لا ) روی یکدیگر افتاده بودند. کمی هم کبود به نظر می رسیدند. برلبان زمختش تبسم مخصوص و جاویدان، که مردم بزرگ واری یک مرده را با آن تعیین می کنند، افتاده بود.

سارا بریم گفت که حمله غافلگیرانه و تباه کن قلبی پدرش را به نصیحت کردن هم مجال نداد. خواستم به سارا بفهمانم که پدرش به قتل رسیده است. اما گپ هایم شل افتاد. سارا توجهی به آن همه سؤالات پولیسی که ازش کردم، نکرد. تنها یکبار گفت: در آن شبی که دزد آمده بود صدای جدال و هیاهویی را از اتاق پدرش شنیده بودند که اواحتمالاً با دزد به راه انداخته بود.

دیگر چیزی برای ثبوت حرف هایم باقی نماند. من قاتلش را شناخته بودم. (او) بود. آن جانور نیمه وحشی، آن گوریل عقده مند و گریخته از باغ وحش . این دلیل را وقتی با سماجت به سارا تقدیم کردم که گل های کاغذی زمانزده یی را که ازسپیدی به زردی گراییده بودند از روی سینهء عکس شوهرعمه ام برداشتم. خلاف نظرم عکس با خراش های عمیق و خفیفی پیش چشمم ظاهر شد. آه ! آن گاه دانستم که عکس پیرمرد نیز از جور پنجال های آن گوریل چه خراش های برداشته است. درک من از صحنهء نبرد آن جانورو پیر مرد بسیار روشن و مد لل بود، اما هیچ کس به پشتی من بر نخاست و آن را باور نکرد.

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »