تأثیرزننده و نا مطلوبی که مرگ شوهرعمه ام در من جا گذاشت به اندازهء دیدن قتل های دسته جمعی بود. متیقن بودم که جانور در همان شب ها مرا از پا می اندازد. دانسته بودم که بعد از شوهر عمه ام نوبت من می رسد. من نیز مثل شوهرعمه ام دو دست و دو پا آدم بودم و کدام فرهء ایزدی نداشتم. افکار تباهی آور و منجمد کننده یی برروح و جسمم چنگ می انداخت و تصوراتی که به خودی خود برایم مرگ آوربودند در ذهنم می شوریدند.
عصر که از کفن و دفن مرده فارغ شدیم تا شام نزد عمه ام ماندم وباز به خانه برگشتم. ازرفتن به اتاقم در هراس بودم.همین که در آن غار جهنم در آمدم، حس کردم دود سوزنده یی به دماغم خورد. به نظرم آمد که اتاقم خورد و بزرگ می شود. گویی به شدت نفس می کشید. خود را به سختی روی بسترم تپاندم. پیش از همه با تلخی نگریستم که آیا باز جای پا و پنجال های ( او ) روی فرش و بسترم وجود دارد؟ ها، همان طور! اما این بار به گونه یی که تنها با ذره بین می شد خطوط آن را مشخص نمود. ناگهان حس کردم که دیگرتوان واستعداد مختصر مقابله با (او) را ازدست می دهم. به حالت تسلیم روی بسترم دراز کشیدم. نور چراغ که عمود به چشمم می خورد، مرا سخت اذیت می کرد. تادو ساعت بی روح و وارفته افتادم. می کوشیدم نگاهم به سقف باشد. در این فکر شدم که بهتر است امشب دروازهء دهلیزبیرونی را که غیر از دهلیز کوچک مربوط به خودم بود نیز ببندم. دراین صورت حتی رابطه ام با باغبان که درآخر دهلیز بزرگ خانهء مان اتاقی داشت، می گسست. دروازه را بستم و برای خودم آرامش بی مزه یی تعبیه کردم. باغبان یک نگاه از اتاقش برآمد اما چیزی نگفت.
او جمپر نمدی زمستانی گشادی که تا زانو هایش می رسید به تن نموده بود. برگشتم. اما این خشنودی دیری دوام نکرد. زنگ تیلفون به صدا درآمد. بی وقفه به یاد عمه ام افتادم. پای تیلفون رفتم. وقتی خود را در خدمت گذاشتم از آن طرف گوشی صدای برنده و خشنی صاعقه وار به گوشم خورد . آن صدا نه صدای تندر و باد ونه صدای توفان بود. چیزی دیگری بود. صدای (او) بود، صدای تهدید آمیز آن جانور که به صدای یک جرقه و یا شارتی آلات برقی می مانست.
- قغ!قغ!، ج...غغ!
دو صد نوع نیرو و جادو درآن صدا بود. با لرز و تکان گوشی را سر جایش گذاشتم. عرق و تمجمج به تنم را تسخیر کرد. دانستم که رهایم نمی کند. گفتم این هم وهمی است. مگر یک گوریل چگونه می تواند تیلفون کند؟ از ترس زبانم کلی گک شده بود. سایه ام طرف چپم افتاده بود. آن را با زحمت با خود کشیدم. به گرانی سنگی بودکه (سیزیف) به قلهء کوه می کشید. داخل اتاق که شدم عرق سردی از پیشانیم شرزد. سایه ام نیزعرق کرده بود. دانه های عرق ازنک ابروها به روی چشم هایم می غلتید. گفتم بگذار بکشدم. اگر چه خود زند گی عاقبت مرگ بود، بازهم قبول کردم که مرگ یک شورش جالبی است، آن قدر آماده پاشان شدن بودم که بی گریز انتظار کشنده را آغاز کردم. با فشار تخیل چنگال های جانور را بر گلویم حس کردم. دیگر آماده می شدم که بمیرم. از این که بنیه ام ضعیف بود و تصور این که جان کندنم پردوام نخواهد بود شاد بودم. بعد از آن خیالی دهان اوریب و پاره اش، جمجمهء پهن، غار های بینی شگافته و چشمان مراقبش که با آن مرا در لحظه یی منتر می کرد، فک بزرگ و دندان نشان دادن هایش و درآخرهم باعقده مندی ضربه یی که به جمجمه ام وارد می کرد، همه را در نظر آوردم. احساس مجهولی مرا خبر می داد که حیوان دروقت خوابم نازل خواهد شد. گفتم، به هر صورت زمانی نزدیک است که رابطه ام با فضا و اشیاء بگسلد. دیگرپاهایم نرمی سبزه ها و درشتی ریگ ها را حس نخواهد کرد؛ دیگر روی دنیا بی حس خواهم افتاد.
شب تیره و اسرارآمیزی بود. از آن شب هایی که آدم نا خود آگاه انتظارخبری بدی را می داشته باشد. همه اشیاء و حالات به قدر نزدیک بودنشان با من خبر حادثهء قریب الوقوعی را می دادند. حتی پرتاب شدن سنگی از بیرون و پریدن سه گنجشک خوابیده از لبهء آهنپوش تعمیر کار تصادفی نبود. شب تخت ویا تابوت بود. در این لحظه بدبختی تازه یی رخ داد. دیدم که دفعتاً برق تمام شهر قطع شد. دلم شلید و باز لرزهء متداوم و بی حال کننده یی بر جانم افتاد. تاریکی بی رحمی همه جا را زیر پوشش در آورد .از پشت پنجره که دیدم همه شهر در تاریکی غرق شده بود؛ مثل این که همه شهر و بلدی که من درآن بودم درچنگال اژدهای هفت سری فشرده می شد. بر لب تختم نشستم . ماه زرد رنگ درآن دور دور از پشت کوه عظیم و بی ریختی که به یک هیولای نشسته می مانست کله می کشید و پرتوضعیف آن مثل روغن داغی بر رخسارم می ریخت. نور ناچیز ماه از پشت پردهء آبی نیمه کشیده به گونهء مه آبی رنگی به درون راه می یافت و اتاق را وهم انگیز تر می ساخت. به واسطه آن مه زیبا ترین اشیای اتاقم ترسناک جلوه می کردند؛ مثل این که در اندام آن ها شیاطین و ارواح خبیثه در آمده بودند. هر یکیش مبهم و هراس انگیز به چشم می خورد. حتی گل های مصنوعی خوش رنگ گلدان سفالین مثل پنجه های ترس انگیز یک اژدها به طرفم باز نگه داشته شده بودند. دقایقی نگذشت که به وضاحت دیدم حالت بحرانی تر می شود. در چند لحظه همه اشیای درون اتاقم به گردش و حرکت در آمدند. آن دیوارهای سرد و دروازه های سنگین و الماری پهن و بزرگ و چوکی ها، همه به طرفم نزدیک می شدند و می خواستند مرا در خود بفشارند. تخت خوابم مثل تابوت بی سر پوشی چقر و گود شده بود. در این حال صدای ایستادن موتری در کوچه به گوشم رسید. پسانتر صدای کسی که فکر می شد میان بازوان چند نفری می تپد در فضا پیچید. دیگر چیزی نشنیدم. موتر به راه افتاده بود. صدا ها خفه شدند. بازعرق از رویم شر زد. حس کردم که به دست ها و صورتم تارهای بیشمارعنکبوت چسپیده اند. ماه کمی دیگر هم برآمد. سایهء درخت ناژو از بیرون به روی دیوار افتاد. سایه اش شکل موهای وحشی هیولایی را به خود گرفته بود. تا حدی که توان داشتم بی حرکت ماندم. چند بار دیگر صدا هایکه تصورمی شد از درون لولهء فلزی پراکنده می شد از جرزو منفذ های اتاق به طرفم راه یافت، اما زود از هم گسست. بعداً همه جا در تاریکی و سکوت مرگ آسایی فرو رفت. لحظه یی نگذشت که حس کردم در دنیای خدا تنها هستم. اما وحشتی که دامانم را رها نمی کرد مال این دنیا نبود، از دنیای خودم بیرون، از کدام جای دیگری به جانم چسپیده بود. برخاستم و با دست راستم کورمال کور مال روی میز را پالیدم. وقتی قوطی گوگرد را یافتم جرقه یی ازامید در دلم پدید آمد. زیرا بی زحمت می توانستم به کارد گوشت بری آشپز خانه دست یابم. متعاقباً از سرالماری دو تا شمع را یافتم. آن ها را افروختم. یکیش را روی میز چسپاندم وبا دیگرش طرف آشپز خانه راه افتادم. با خودگفتم که با این طریق می توانم به گوریل بفهمانم که من بیدارهستم. در آشپز خانهء اسرارآمیز چند تا صافی و کفگیر و ملاغه مثل دست ها و پا های بریده یی به روی دیوار آویزان بودند. پیش که رفتم به خیالم آمد که آن جانور عقبم ایستاده است. شمع را به سختی روی تاق آشپز خانه بند کردم. دوبار غلت خورد و افتاد. درونم منجمد می شد. تا که کارد گوشت بری را به دست نیاوردم به هیچ طرفی ننگریستم. بودن کارد با من و این که آدم هستم نه گوساله مرا دوباره به یاد دفاع ازخود انداخت. تصمیم مختصرو نافذی مرا وا داشت که قبول کنم تنها آدم هایی خوبند که تا آخربی پیروزی می جنگند؛ قهرمانیست که آدم تنها آمادهء یک نبرد باشد. کارد را باآن تیغه یی که بی رحم و تیز بود در دست گرفتم.آرامش مؤقت برایم دست داد. پردهء پنجره را کشیدم و یک نظر به راست نگریستم. یک کنج پنجرهء اتاق باغبان که روی دیوار سرد و سیاه بند بود به نظرم خورد. پنجره و دروازهء آشپز خانه را بستم. زیر دررا با پتویی بند کردم. وحشت در اتاقم دمه کرده بود. پردهء پنجرهء اتاقم را کشیدم و به خاطری که بتوانم در صورت یورش وغایلهء (او) از آن کله بکشم و صدا بزنم و یا خود را به درون حویلی بیندازم یک پلهء پنجره را بی آن که قفل کنم، چفت بستم. بر گشتم و روی بسترم افتادم. دیگر توان کاذبی که در من تولید شده بود پایان می یافت، حتی نای روشن کردن یک سگرت را نداشتم. شمع با جز جز خواب برهم زنی می سوخت. سینه ام به شدت تاو بالا می رفت و خون در رگ هایم لخته می شد. صداهای دوری که به صدای گذر گلهء گرگ ها می مانست به گوشم می خورد و بعد هم شیون سگی که فکر می شد گلوله خورده باشد. به شوهر عمه ام فکر کردم و وحشت منکوب کننده یی در وجودم راه باز کرد. قبرش، با آن سردی و نا حرفیی که داشت و باز تاراج جسدش توسط موش ها و کژدم ها!
ربع ساعت نگذشته بود که پلک هایم سنگین شدند و در خواب سکرآوری فرو رفتم. هنوز دلهره ام بیدار بود که با صدای انفجار مانندی که از آن سوی دهلیز بسته می آمد پریدم. صدای خشک و شمرده یی که غیر قابل تشخیص بود در دهلیز عمومی منفجر شد؛ مثل این که کسی میان دهلیز طبل می کوبید. آواز دیگری که به سرفهء یک غول شباهت داشت به گوشم رسید. بعد هم صدای پرا گنده و دوری که به لج و ضد یک شتر زیرکارد رفته مانند بود طنین انداز شد. این صدا های هررنگ و پیهم نفس را در سینه ام منجمد می کرد. درمیان آن همه هیاهوی خفه فکر کردم کسی نامم را صدا می زند. این خیال مانند جرجر مخصوصی که به کشیده شدن زنجیر پای یک زندانی شبیه بود پاره پاره شد. لحظه یی نگذشته بود که ترس و لرز مخصوصی که باغبان آن را ناشی از خیالپردازی های عبث می پنداشت در من عود کرد. شمع که هنوز می سوخت یک باره از رمق افتاد. تاریکی بی رحم ومهار ناشدنی ترسم را صد برابر افزون کرد، لحظه یی بعد آن صدا های هراس انگیز به نجوا و زمزمهء گنگی مبدل شدند. فکر کردم که آن صدا ها تا ابد ادامه می یابند. اختیار و حاکمیت بی ربطی که براتاقم داشتم یکباره از دستم رفت. بوی سوخته گی و دود دماغ سوزی اتاقم را فرا گرفته بود. در همین اثنا بود که موجودی از عقب ارسی سر کشید. بی گمان حمله اش را آغاز کرده بود. درمیان هزارصدا و هنگامه کلافه شده بودم و در کله ام ماشین خشک و زنگ زدهء فلزی به کارافتاده بود. با یک جست از جا پریدم. دیدم که نخست دستی به دندهء پنجره ام قلاب شد و بعد کلهء کوچکی نمایان شد. پس از آن موجودی مثل یک گوش خیزک چست و چالاک بالا خزید. پای راستش را از پلهء باز ارسی گذراند. غم غمی کرد. نفهمیدم شاید هم نام مرا به زبان آورد و خود را با جستی به درون اتاقم انداخت. چنان به سرعت به درون اتاقم افتاد که مجال نیافتم فریاد بزنم. فکر کردم سقف پارچه پارچه رویم واژگون شد. با حرکت غیر ارادی و مافوق تصورم کارد را تاب دادم . موجودی تاب خورد و پرده را کشید. وقتی به سر عت برق باور کردم که خواب نمی بینم با نیرویی که قوی نبود تیغهء کارد را در پشتش فرو بردم. (گوریل) که تا آن وقت مجال نیافته بود به طرفم رو کند صدایی به بلندی شلیک یک گلوله از گلو کشید و خم خم روبه آشپزخانه رفت. چند اسباب وآلاتی را که روی دیوار و میز قرار داشت با خود سرنگون کرد و به رو افتاد. بعد با نالهء تیزی مرا به نام خوانده گفت:
- آشپز خانه ات می سوزد!
با شنیدن این جمله نزدیک بود بمیرم. با یک حرکت دروازه آشپز خانه را باز کردم . آتشی که بی گمان از اثر پایین افتادن شمع به کنج پرده و سبدی که از کاغذ های باطله پر بود به وجود آمده بود اتاقم را به رنگ زرد خفیفی روشن کرد. دراین حال با حیرت واضطراب قیافهء درد آلود باغبان را شناختم که با دو دست دیوار رو به رو را چسبیده بود. آسمان به رویم واژگون شد. باغبان دهانش را باز گرفته بود؛ مثل این که می خواست قلبش را عق بزند. کارد یک بند انگشت در شانهء راستش فرو رفته بود. با فریاد طرفش دویدم. باغبان آرام شد. پرده یی که می سوخت با خود یک پایهء میز و حصه یی از پنجره را می سوختاند. دود به اتاق هجوم آورد.
با شتاب و گیجی دویدم و دروازه ها را پشت هم باز کرده و درانتهای دهلیز افتادم.
پشت سرم صدای زن باغبان را شنیدم که فریاد زد:
- خون !... آه خدایا !... بگیردش!
فردا صبح دانستم که باغبان نمرده است. در واقع جمپر نمدی ضخیمش با آن ضربه ناتوان من باعث شده بود که نمیرد. وی گفت که دروازه را بسیار با مشت کوبیده بود تا مرا از بابت آتش سوزی بیدار کند و در آخر مرتب اصرار می کرد که نزد خانواده ام بروم، شاید هم وضعم خوب شود.
پایان
