88/03/19 12:45
سخنرانی
اغه جان هرگز مزهء تلخ آن حادثهء افتضاح آمیزی که برایش اتفاق افتاده بود از یاد نمی برد.او یک روز به تندی از دفتر برگشت و به اتاقکی رفت که چند جلد کتاب روی تاقچه اش قرار داشت. خورد آقا بچهء میانه اش را که قبل از او آمده بود و می خواست وظیفهء خانه گیش را انجام دهد از آن جا با نرمش کشید. خوردآقا که عقلش نرسیده بود مقاله اش را در دو صفحه بنویسد با اندوه کتابچه اش را بست و با اطفالی که در حویلی شیطانی می کردند یکجا شد. او ده بار روی کاغذ خم شده و نوشته بود: «نام: خورد آقا، ولد: آقا جان، صنف ششم الف...یک مقاله در بارهء...» وبعد به گونه هایش هوا انداخته و آه کشیده بود. آن روز گرمای بی پیری هل می زد و نفس را در سینه ها حبس می کرد. اغه جان کلکین ها را باز کرد. بعد از لحظه یی تفکر همه را اخطار داد که سکوت را مراعات کنند. خودش قلم و کاغذ گرفت و تا شبهنگام به نوشتن و اصلاح متنی پرداخت...
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع: