تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
88/02/14 15:56

                                      

                                            صبح به خیر درد !

گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده روایستاد. صوفی رشید تسمهء لگام را روی تخته انداخت. یک مرد ویک زن از گاری پایین شده راه افتادند. گدایی که در پیاده رو نشسته بود از زیر سایهء اسپ برخاست و روبه آفتاب نشست.گدا یک چشمش بسته ودیگرش باز بود وبا صدای تیزی صدقه می خواست.

چشم های صوفی رشید از کسالت پر شده بود وبه گدا هایی می دید که تمام هفته بد زده بودند. گدا هایی که پا نداشتند پاچه های شان را تا سرین برزده بودند؛ آن هایی که جذامی بودند زخم شان را به نمایش گذارده بودند وکسانی که سالم بودند به گونه یی روی زمین مرطوب و گل آلود افتاده بودند که بی زحمت جالب می شدند. چند زن چادری پوش نیز پیش رهگذران می ایستادند ودستان خود را مقابل آن ها گرفته صدقه می خواستند...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »