تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
88/01/05 14:2
                                 

                                        فصل پنجم


هاجرو در پس پنجره ء بالاخانه ایستاده بود و به خویلی همسایه دزدانه گردن می کشید. درخانهء همسایه مردها و زن ها مثل حشرات جمع شده بودند. عروس را می بردند و زن ها آهنگ «آهسته برو» را بی سر بی سر می خواندند و دف می زدند.

هاجرو مثل این که او را می بردند و از بند می رهانیدند لبخندی برلب راند: « دختر همسایه چقدر خوشبخت است. می گویند آدمش تحصیل کرده است.»

هاجرو چنین اندیشید و از پشت شیشهء پنجره که دانه های باران بر آن خشک شده بودند قد بلندک می کرد و به خانهء همسایه می نگریست، به خوشبختی آن طرف دیوار و به حزن و اندوه خودش این طرف دیوار می اندیشید. این طرف دیوار خانه وحشت بود، سردی و ناقراری بود، آن طرف دیوار سرور بود، جشن و آزادی بود...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »