تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
87/01/19 18:1

                     

                               غم های یک قلب کوچک

    نزدیک شام بود وسیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب می زد. هنوز دکانداران دکان های شان را تخته نکرده بودند. فردا روزاول عید قربان بود.مردم زیادی برای خریدن شیرینی ولباس به بازار ها ریخته بودند وهرطرف در شورورفت وآمد بودند. تنها در کارگاه بوت دوزی « شاهین » سکوت نارضایت بخشی بین کارگرانی که منتظر گرفتن مزد خود بودند حکمفرما بود. هنوز حاجی قاسم، صاحب کارگاه، نیامده بود. به همین خاطرگاهی صدای فحش آب نکشیدهءخلیفه مرچ- که باوجود این همه اسمای خداوپیامبران، نامش به بنی آدم هم نمی ماند- شنیده می شد. اودشنام ها را رأساُ به حاجی قاسم وآدم های دور دسترخوانش حواله می کرد.کارگران دیگر خاموش نشسته بودند. چوچه ، خوردترین فرد دکان هم پشت میزی که ازیک پا می لقید در فکر فرو رفته بود.. اویازده ساله بود...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »