تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
87/03/07 14:49

 

                           دانش تون

 

یک غایتی که جاسوسی مُد بود ازترس با مهمان خانه در یک اتاق نمی خوابیدیم که مبادا در خواب نام رهبر کبیر را کج بگیریم وببینی که صبح در جیپ بار شده ایم  و رفته ایم آن جایی که اصلا" پلی وجود ندارد که چرخ بخورد. بچهء مکتب بودیم و پدرجان در فکراین ما نبود که شب تا به صبح ازدست مجردی چی ها که نمی کشیم وازدست خرام پشت و پهلوی دخترهمسایه آب در دهن و تاب در بدن ما نمانده است ، اما پدرجان تنها چند گپی را محکم چسپیده بود ومکرر نصیحت می کرد : « هوش تان باشد که به کسی نگویید که ما در خانه بی بی سی می شنویم؛ هوش تان باشد که اگر کسی حکومت را بد گفت ها و نه نگویید ؛ هوش تان باشد که  زیر شعار ( زنده باد دوستی افغان – شوروی) که روی آن دیوار پیش خانه بند است نشاشید که ...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

87/01/19 18:1

          

                                غم های یک قلب کوچک

  

نزدیک شام بود وسیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب می زد. هنوز دکانداران دکان های شان را تخته نکرده بودند. فردا روزاول عید قربان بود.مردم زیادی برای خریدن شیرینی ولباس به بازار ها ریخته بودند وهرطرف در شورورفت وآمد بودند. تنها در کارگاه بوت دوزی « شاهین » سکوت نارضایت بخشی بین کارگرانی که منتظر تنخواه خود بودند حکمفرما بود. هنوز حاجی قاسم، صاحب کارگاه، نیامده بود. به همین خاطرگاهی صدای فحش آب نکشیدهءخلیفه مرچ- که باوجود این همه اسمای خداوپیامبران، نامش به بنی آدم هم نمی ماند- شنیده می شد. اودشنام ها را رأساُ به حاجی قاسم وآدم های دور دسترخوانش حواله می کرد.کارگران دیگر خاموش نشسته بودند. چوچه ، خوردترین فرد دکان هم پشت میزی که ازیک پا می لقید در فکر فرو رفته بود.. اویازده ساله بود.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/12/27 15:49

                                            شعر وب لاگی افغانی

 

شعر انواع گوناگون دارد. عمده ترین آن شعربلند و شعر گرد است . از اختلاط این دو به قدرت خدا شعری پدید می آید و در بعضی از ویب لاگ ها نشرمی شود . البواسیری در کتا ب « الشعرالوبلاجیه الافغانیه » اش می نویسد که این گونه اشعار در پیوند با یکی از این حالات شاعرانه خلق می شود :

 

1 - شعر جوششی : که خود الهام گردد و جوش بزند و سر کند  وهمچو اسهال یا سلس البول شاعر را درسرایش آن دخل واختیاری نباشد و هر بیتش به وزن و آهنگ و مفهوم لوحهء ( دکان فیته فروشی دل آغای فیته فروش) باشد. در این حال شاعرپیوسته شعری می گذارد. گویند شعر هایی  که با این طرز پدید می آیند مثل باد های روده گانی گاه قافیه دارد و گاه ندارد .


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/11/29 16:41

                                                 

                                                   اگنی اپه سنا *

 

      هشت ساله که بود، از سردرخت چهار مغز همسایه زیر غلتیده بود که نخست به پا و بعد به کله خورده بود. پس از همان زمان منگ و گیج بود. خودش نیز می دانست که کجی و لقی پایش هدیهء همان دوران است .  گویی از کرهء مریخ به زمین افتاده بود، برای همه عجیب بود. بچه ها ازش تبرا بودند و هرکسی که با او رو به رو می شد، مثل این که دماغش را از بوی گنداب بچیند ویا از خاکباد و بوی زغال سنگ بگریزد، ازش دور می شد. صفدر کله کدو که سنگ غولکش زیاد برتن او نشسته بود می گفت که پاچا، بچه آسیابان، مرد نیست. وی سوگند می خورد که چند باری پاچا را  نزدیک جوی خروشان «سرآسیاب» دیده است ـ جایی که آسیاب پدرش تق و تق صدا می داد ـ که برهنه به آب می در آمد. می گفت که یک پای پاچا مثل دست باریک است و اگر چوب دستش نباشد مثل گهواره جنبان راه می رود.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 16:9

 

   داستان تصورات شب های بلند را دراواخر سال 1999  میلادی در هفت بخش نوشتم که در سال 2000 در کتابی به همین نام ، همراه با چند داستان دیگر، در پشاورمنتشر شد. سه سال بعد به فرانسه یی ترجمه شد، اما مثل هر داستان ساخت افغانستان در موردش گپ زده نشد. یکی دو منتقدی که قلم انداز در باره اش  نوشتند ، یا ندانسته ویا هم عمدا" آن را یک داستان (و برای دلخوشی من نخستین داستان) ترسناک خواندند که در افغانستان نبشته شده است. اما به هر حال درد این که این داستان را کمتر کسانی فهمیده اند با من باقیست. باری مجالی دست داده که آن را در ویب لاگم بگذارم. دوستانی از من خواستند که همزمان با گذاشتن آن در ویب لاگ توضیحاتی هم بدهم که مثلا" مراد من از گوریل کدام نظام سیاسی و نظامیست ؛ که مراد از تصویردر این جا ؛ روح است یا تاریخ ویا هویت ؛که مراد از پدر زردشت است یا بودا؟ ....اما  شرمنده ام که به این دوستانم نمی توانم توضیحی بدهم. داستانی که توضیح بخواهد یک قران هم نمی ارزد . در عوض من در داستان با شمایم  :

( این کوتاهه صرف برای  این ویب لاگ نوشته شده ومقدمهء داستا ن و یرای چاپ نیست )

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:58

                                   

 

                                تصورات شب های بلند

 

 

  

   یک

   

   دیگر کسی باور نمی کند که آن گوریل نیمه وحشیی که شبانه به اتاقم می آمد و می خو ا ست مرا بکشد واقعا" وجود داشته بوده باشد. می دانم این را هم نمی پذیرند که « او» مسبب مرگ شوهر عمه ام و آن حادثهء دلخراشی که برای باغبان ما اتفاق افتاد ، بوده است. در این خصوص کسانی هستند که نیمی از حرف هایم را می شنوند و می پذیرند و کسانی هم چنان گوش می دهند ، گو این که دیوانه یی بیش نیستم. یعنی که من دچار وهم مخصوص تنهایی شده بودم و اصلا" چنان چیزی وجود نداشته است .


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:54

 

    دو 

 

   گواین که همه چیز به صورت اصلیش از همان شب هایی آغاز شد که من در اتاقم نبودم و تحت توقیف چهار مرد  تفنگدار نظامی بودم. اما به خیر گذشت. چهار روز بعد رهایم کردند . نا وقت شب خانه برگشتم. دیدم دروازهء دهلیز چنان باز مانده که فکر می شد تمام روح خانه از دهانش بر آمده است. آن شب یکتا چراغ دهلیز خاموش بود و من که هراس داشتم با چیزی بر بخورم، کورمال کورمال دروازهءاتاقم را پیدا کردم. درست در همان لحظه بود که دانستم چیزی یا کسی در صدد ترسانیدن من است. تا دروازه که رفتم چند جال عنکبوت به صورتم چسپید. ترسیدم و فکر کردم موجود عجیب الخلقه یی درون اتاقم کمین کرده است. همین که کلید را چرخاندم در خودش به طرفم باز شد. بوی اتاق مثل باد به دماغم خورد . اتاقم سرد و پر به نظر می رسید و بوی خاک و غذای شب مانده می داد.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:51

 

   سه

 

   با زحمتی که به افت و خیر مانند بود خود را به بستر رساندم . هیچ تصور نمی کردم بسترم آن قدر بیگانه و خالی به نظر رسد . بسترم بوی سدر و کافور می داد ؛ چیز هایی که برای تابوت و شستشوی نعش مرد گان ازش کار می گیرند . شب را مثل این که به خنازیر دچار شده باشم  در تب و تنگ نفس به سر بردم . تنها سرمای شبانهء ماه عقرب نبود که اذیتم می کرد ، تا صبح به اثر فشار تخیل اشیایی مضحک و ترسناک از پیش چشمم گذشت که یکیش هم آن موجودی نبود که به نظرم آمده بود ؛ مثلآ مرده گان کفن پوش ، لاشه های بی اعضاء و درحال تجزیه ، آدم های ماسک پوش و دیو های ژولیده مویی در نظرم می آمد . راستش هیچ یکیش برایم مرگ آور و دلهره انگیز تر از (او) نبود . در تمام آن حالات در فکرم بود که اگر چشمانم را ببندم ....


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:48

 

چهار 

  

 دو شب را با همان گونه اضطراب و بیدار خوابی های سگی گذراندم . می ترسیدم که اگر بخوابم با حملهء چریکی گوریل مصادف شوم. البته هیچ چیز به اندازهء بدبختی من وسعت نداشت. فکر می کردم که حالا در برابر تهدید های آن جانور گریز پا باید تنها،همچنان تنها بایستم. اتاق را با انتظاری که به یک بیماری کشنده و آزار دهنده شبیه بود انباشته بودم. باغبان گاهی مثل مسؤول گوزن وحشی یک باغ وحش می آمد و از نان و آبم خبرمی گرفت. بعد از ان چند گپی می زد که معنایش را نمی دانستم . دیگر کسی را در شهرو بلدم نداشتم . تنها عمه یی داشتم که شوهربا تمکینی داشت. دخترعمه ام سارا هم بود که بیست سال داشت و همیشه مغموم و بی حالت به نظر می رسید. خواهرانش عروسی کرده بودند و برادری نداشت.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:46

 

  پنج

 

  ها، من مریض بودم ، یک آدم پایبند خیالات خود! درد سری به دیگران، یک کرم درون سیب و کسی که برای خودش قصیدهء یأس و ترس را سر داده و کسی که در میان چنبر یک دسته واقعات غیر قابل فهم گیر کرده بود. چه کسی به دردم می خورد ؟ آن واقعاتی که از سرم می گذشت نزد همه غم انگیز بود و بسا که تأثیرناک نبود. دیگر برایم آشکار شده بود که آن موجود گریز پا و ترس انگیز گوریلی است که هرشب از کدام راهی به اتاقم می درآید و می خواهد مرا بکشد. ماجراهای داغ و پر حرارتی که مرا تا سرحد مرگ پیش برده بود مال خودم بود. دیگران شاید چیزی نمی دانستند شاید هم می دانستند و بیم داشتند به آن اشاره کنند؛ مثلاً شوهر عمه ام احوال فرستاده بود که تنها باید استراحت کنم و دیگر کتاب های خیال انگیز و هراسناک نخوانم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:42

 

شش

 

  ترسی که درخانهء عمه ام با خونم جاری شده بود در اتاقم لخته می شد و دلمه می بست ؛ رگ هایم را مسدود می کرد و تنگ نفسی و دقیت مرا فرا می گرفت. تنگ افتاده بودم درین ویرانهء مصیبت زده ام که درونش من و ناگزیری محبوس بودیم. به پرتگاه عجیبی افتاده بودم. راه گریزی نداشتم. دور وبرم را اشیاء و حالاتی فرا گرفته بودند که به خودی خود برای آدم ترس انگیزند. گیتار شکسته، عکس خراش برداشته ، ریخت و پاشی که حاصل نبرد آن شب بود، همه اش برایم منظومهء تباه کنی ساخته بودند. ترسی که شبانه به سراغم می آمد حالا به روزهایم نیز سرایت کرده بود. گفتم: بی تردید حالا نوبت من است. آن شب چیزی که درک کردم، صدای خش خش پاهایی بود که روی برگ های خشک درخت توت خانهء مان می شنیدم؛


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/10/03 15:37

 

 

 هفت

 

تأثیرزننده و نا مطلوبی که مرگ شوهرعمه ام در من جا گذاشت به اندازهء دیدن قتل های دسته جمعی بود. متیقن بودم که جانور در همان شب ها مرا از پا می اندازد. دانسته بودم که بعد از شوهر عمه ام نوبت من می رسد. من نیز مثل شوهرعمه ام دو دست و دو پا آدم بودم و کدام فرهء ایزدی نداشتم. افکار تباهی آور و منجمد کننده یی برروح و جسمم چنگ می انداخت و تصوراتی که به خودی خود برایم مرگ آوربودند در ذهنم می شوریدند.

عصر که از کفن و دفن مرده فارغ شدیم تا شام نزد عمه ام ماندم وباز به خانه برگشتم. ازرفتن به اتاقم در هراس بودم.همین که در آن غار جهنم در آمدم، حس کردم دود سوزنده یی به دماغم خورد. به نظرم آمد که اتاقم خورد و بزرگ می شود.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

نامرد 86/07/30 11:27

                                                     

                                                          نامرد

 

  همه چیز  پیش چشم های امرالله و دو فرزندش  و ملا دین محمد اتفاق اقتاد.               

طبیعتا" هیچ کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران تازه صاف شده باشد و آفتاب دل انگیز گرمی شاد کننده یی نثار زمین بکند، انتظار حادثه ء شومی را ندارد، اما آن حادثه در چنین یک روز اتفاق افتاد. آن روز گویی آب و هوا حالت تکرار نشدنی داشت. آفتاب به گونهء خندان ، آن طور ی که در نقاشی های برای کودکان کشیده می شود ،  می تابید واشعه ء دلپذیرش را بر روی برگ های جوان درخت های لب دریا و سبزه های تازه پخش می کرد – سبزه هایی که به  شکل «الف» خط نستعلیق راست واستوار به نظر می رسیدند. چند تا درخت لب دریا ی دیوانه ء « سالنگ» دست به کمر زده بودند و نهالک های  نودهء چنار ها  با نظم و ترتیب خاصی که نشانیده شده بودند برای مزارع و باغ ها حکم پرچین و دیوار را داشتند. وقتی آدم آن کوه های با پره های سر سبز و دریای خروشان و منظرهء زیبا  را می دید شاید با خود می گفت ، حیف است که چنین زیبایی ها در روزی به نام قیامت خراب شوند.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

لکه 86/07/08 16:19

                              

                           لکه

  

  آقا میرزای صراف از چند روزی به این سو  در بستر مرگ افتاده بود و اهالی کوچهء " بهارستان" منتظر خبر مرگش بودند. وقتی شاه ولی ، یگانه پسرش ، از دروازهء خانه خارج می شد ،  یکی از کوچه گی ها پیش رویش می ایستاد و می پرسید:

- چطور است، وضعش چطور است ؟

   پاسخ می شنید :

   - بسیار خراب، چیزی نمانده است!

   و پرسنده که فکر می شد با پیشانی شنیده است، اندام پیش انداخته اش را پس می کشید و همراه باری از اند یشه راه می افتاد.

  
ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

86/07/02 13:49

 

از خانم سوزان باغستانی مترجم بنام و فرازمند، که داستان « بازار» را از فارسی به آلمانی  برگردانده اند سپاسگزاری می کنم. خانم باغستانی مترجم آثار زیاد ی است و در فن ترجمه دقت نظر خاص دارد. از جمله کتاب ها ، « خاک و خاکستر» عتیق رحیمی را به آلمانی برگردانده است. یاد آور شوم که دوست خوب ،خانم خالده نیازی نیز داستان« بازار» را به آلمانی ترجمه و چاپ کرده اند که جا دارد سپاسگزاری خود را تجدید کنم.

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

خار 86/06/07 13:56

                                          

                                         خار 

 

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک  در آمد.

نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشهء پنجره اتاق به حویلی گردن کشید، گفت:

ـ پدر، مرغ به طرف خانه اش رفت.

دروغ می گفت و  مرغ در کرت بود. کلکش را که به طرف مرغدانی گرفته بود، خم کرد:

ـ پدر، مرغ که تنها باشد دق نمی شود؟

پدرش آهسته گفت:

ـ تنبل بیکاره هستی! یک بچه پنج ساله می تواند کارهای زیاد بکند. بچه های همسایه را ببین، از کاریز آب می آورند.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

بازار 86/05/22 18:46

                                

                          بازار

 

داستان نويس از کافهء «باميان» برآمد و به طرف جادهء «سپاهی گمنام» راه افتاد. کتابچهء يادداشتش را از جيب درآورد. در صفحهء آخر يادداشت روزانه اش نوشته بود:

"موضوعات زيادی در هر جا وجود دارند که بايد آن ها را انتخاب کرد و از هر يک آن داستانی ساخت."

به طرف دريای کابل رفت. باد اوايل ماه حوت از لب دريا برخاست و به صورتش خورد. چون لباس تميزی پوشيده بود، چند کودک يله گرد و کنجکاو نزديکش ايستادند و خيره به وی نگريستند. از ميان آن ها يک پسرک گدا، مثل خروس گرسنه يی که در دست کسی دانه ببيند به طرفش پيش آمد.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

قصهء آغاشیرینک 86/05/12 1:4

                           

                        قصهء آغا شیرینک

 

 بود نبود ده زیر آسمان کبود غیراز خدا هیچ کسی نبود. یک بچه گک بود که آغا شیرینک نام داشت. ای آغاشیرینک کتی پدر و مادر پیریش ده یک ده دورسر زمین گنده گلاب  زندگی می کد. پدر آغا شیرینک یک رمه داشت و مادرش نخ می ریسید. دیگه آغاشیرینک بود که مثل سایر مردم او دور و بربیعقل بود ، اما ایره نه خودش می فامید و نه قبول می کد.از بیعقلی هایش یکی هم ای بودکه روزی یک دل نه صد دل بر دختر یک آسیابان که خانیش چند فرسنگ دور بود عاشق شد. دیگه او بود و ستاره های آسمان و شب های هجران ، نه نان می خورد و نه روی خوده می شست و روز به روز پس گردنش صاحب منصبای  پولیس ملی واری چرک می  شد .


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

درز 86/03/28 18:56

                           درز

  لگد سختى به کمرم مى خورد. به رو درون کانتينر خالى و داغى مى افتم. دردى آرنج ها و کمرم را مى فشارد. دروازۀ کانتينر از پشت سرم بسته مى شود. از لولاکهاى سنگينش صداى خشکى بر مى خيزد- صدايى که به کشيده شدن برک يک موتر سريع مى ماند. کانتينر براى لحظه يى از تاريکى پر مى شود. خود را به سختى راست مى کنم. پيراهنم شل از جانم آويزان است. نمى دانم که خود را گم کرده ام يا سايه ام را. سايه ندارم. فکر مى کنم هرگز سايه نداشته ام؛ نمى دانم. مى نشينم. هوا خود را جمع کرده ازم فرار مى کند.

     

      


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

پیرمردی که از برای خرش گریست 86/03/28 18:50

  

            

                    پیرمردی که از برای خرش گریست 

   

عصر یک روز گرم تابستان، پیرمردی با خرش از یک جادهء سنگلاخ می گذشت. برپشت حیوان یک زن جوان حامله نشسته بود و دو کودکش را پس و پیش نشانیده بود. دو طرف خورجین صندوق میوهء خشک و خریطهء بزرگ قروت نیز گذاشته شده بود.
پیرمرد دنبال خرو بچهء ده دوازده ساله یی که دو تا خروس زیر بغل داشت، راه افتاد بود. آنها سه میل راه دشوار را پیاده آمده بودند و می خواستند، از جنگ مسلحانه یی که در قریهء شان در گرفته بود، بگریزند.




ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »